************************************************************************************
چهارشنبه 26 تیر 1387

کیف را به زنش نشان داد. بوی علف داغ و بوی شیر می‌داد. قطره‌های بزاق روی آن بود؛ بد جوری جویده شده بود, و لکه‌های خون در هر دو طرف آن دیده می‌شد.
جورج در اتاق بازی را بست و آن را محکم قفل کرد.
وسط شب جورج هنوز بیدار بود, و می‌دانست که زنش هم بیدار است. بالاخره لیدیا در تاریکی شب پرسید: «فکر می‌کنی وندی آن را عوض کرد؟»
«معلوم است.»
«یعنی مرغزار را به جنگل تبدیل کرد و به جای شیرها ریما را آنجا گذاشت؟»
«بله.»
«چرا؟»
«نمی‌دانم. ولی آنجا قفل می‌ماند تا اینکه من بفهمم.»
«کیف تو چطوری آنجا رفته است؟»
جورج گفت: «هیچ چیز نمی‌دانم, جز اینکه کم‌کم دارم احساس تأسف می‌کنم که آن اتاق را برای بچه‌ها خریدیم. اگر بچه‌ها دچار مشکلات عصبی باشند, این اتاق …»
«فرض بر این است که این اتاق کمک می‌کند تا مشکلات عصبی به خوبی حل شوند.»
جورج نگاهش را به سقف دوخت و گفت: «کم‌کم دارم شک می‌کنم.»
«ما هر چه بچه‌ها خواستند به آنها دادیم. حالا سزایمان این است؟ مخفی‌کاری و نافرمانی؟»
«کی بود که می‌گفت: ‹بچه‌ها مثل قالی‌اند, باید گهگاه پا روی آنها گذاشت›؟ ما هیچ وقت دستمان را روی آنها بلند نکرده‌ایم. باید بپذیریم که اینها غیرقابل تحمل‌اند. هر وقت می‌خواهند می‌آیند و هر وقت خواستند می‌روند؛ جوری رفتار می‌کنند انگار ما بچه‌های آنها هستیم. همه چیز خراب شده است.»
«از همان موقعی که چند ماه پیش نگذاشتی موشکشان را به نیویورک ببرند, رفتارشان عوض شده است.»
«من که برایشان توضیح دادم که هنوز سنشان به حدی نرسیده است که بتوانند آن کار را به تنهایی انجام دهند.»
«با این حال, من متوجه شده‌ام که رفتارشان کمی تغییر کرده است.»
«فکر می‌کنم بهتر باشد فردا از دیوید مک‌کلین بخواهم که بیاید و نگاهی به آفریقا بیندازد.»
«ولی آنجا حالا دیگر آفریقا نیست, بلکه درخت‌زار سرسبزی است که ریما در آن آواز می‌خواند.»
«فکر می‌کنم بعد از آن دوباره آفریقا شده باشد.»
چند لحظه بعد صدای جیغ شنیدند.
دو جیغ. دو نفر در طبقه‌ی پایین داشتند جیغ می‌کشیدند. و بعد غرش شیرها بلند شد.
همسرش گفت: «وندی و پیتر در اتاق‌هایشان نیستند.»
جورج در حالی که قلبش به شدت می‌تپید, روی تختخواب نشست و گفت: «نه, یواشکی به اتاق بازی رفته‌اند.»
«این جیغ‌ها … آشنا به نظر می‌رسید.»
«واقعاً؟»
«بله, واقعاً.»

گرچه تختخواب‌ها به سختی تلاش می‌کردند, ولی آنها تا یک ساعت بعد نتوانستند بخوابند. در هوای شب بوی گربه به مشام می‌رسید.
پیتر گفت: «پدر؟»
«بله.»
پیتر به کفش‌هایش نگاه کرد. دیگر به پدرش یا مادرش نگاه نمی‌کرد. «شما که قصد ندارید در اتاق بازی را ببندید, اینطور نیست؟»
«بستگی دارد.»
پیتر فوراً گفت: «به چی؟»
«به تو و خواهرت. اگر در لابلای این آفریقا مقداری تنوع هم ایجاد کنید, … مثلاً سوئد, دانمارک, یا چین …»
«فکر می‌کردم هر طور دلمان بخواهد می‌توانیم بازی کنیم.»
«می‌توانید, ولی به صورت معقولانه.»
«پدر, آفریقا چه اشکالی دارد؟»
«اوه, پس قبول می‌کنی که شماها داشتید با آفریقا ور می‌رفته‌اید, درست است؟»
پیتر به سردی گفت: «هیچ وقت خوشم نمی‌آید که کسی به اتاق بازی سرک بکشد.»
«راستش ما قصد داریم کل خانه را حدود یک ماه خاموش کنیم. در واقع جوری که اصلاً دیگر نیاز به نگهداری نداشته باشد.»
«وحشتناک است! یعنی من مجبور خواهم شد به جای دستگاه خودکار, خودم بند کفشم را ببندم؟ خودم دندان‌هایم را مسواک بزنم, موهایم را شانه بزنم, و استحمام کنم؟»
«برای تنوع بد نیست, اینطور نیست؟»
«نه, وحشتناک است. ماه گذشته هم که دستگاه نقاش را خاموش کردید, من خوشم نیامد.»
«خوب, قصد من این بود که خودت هم نقاشی کردن را یاد بگیری, پسرم.»
«من دوست ندارم هیچ کاری بکنم, جز اینکه نگاه کنم و گوش بدهم و بو بکشم؛ چرا باید کار دیگری بکنم؟»
«بسیار خوب, برو توی آفریقا بازی کن.»
«تصمیم دارید خانه را به زودی خاموش کنید؟»
«داریم در این مورد فکر می‌کنیم.»
«فکر نمی‌کنم خوب باشد که دیگر در این مورد فکر کنید.»
«دوست ندارم پسرم مرا تهدید کند!»
پیتر گفت: «بسیار خوب.» و به طرف اتاق بازی به راه افتاد.

دیوید مک‌کلین گفت: «به موقع رسیدم؟»
جورج هدلی پرسید: «صبحانه؟»
«ممنونم. کمی خورده‌ام. مشکل چیست؟»
«دیوید, تو روانشناسی.»
«امیدوارم باشم.»
«خوب, پس یک نگاهی به اتاق بازی بینداز. پارسال که اینجا بودی, خودت آن را دیدی؛ در آن هنگام, چیز خاصی در آن مورد نظرت را جلب نکرد؟»
«نه, فکر نمی‌کنم؛ خشونت‌های معمولی, تمایل به کمی بدبینی در گوشه و کنار, البته این در بچه‌ها طبیعی است, چون فکر می‌کنند والدین همیشه دنبالشان هستند, ولی, نه, واقعاً چیز مهمی ندیدم.»
در طول هال قدم می‌زدند. پدر توضیح داد: «من اتاق بازی را قفل کرده بودم, و بچه‌ها شبانه وارد آن شدند. اجازه دادم آنجا بمانند تا الگوهای لازم را ایجاد کنند و تو بتوانی ببینی.»
از اتاق بازی جیغ وحشتناکی شنیده شد.
جورج هدلی گفت: «می‌شنوی؟ حالا ببین چکار می‌توانی بکنی.»
بدون در زدن وارد شدند و به سر وقت بچه‌ها رفتند.
جیغ‌ها تمام شده بود. شیرها داشتند غذا می‌خوردند.
جورج هدلی گفت: «بچه‌ها, چند لحظه بروید بیرون. نه, ترکیب ذهنی را تغییر ندهید. بگذارید دیوارها همانطور باشند. بروید!»
وقتی بچه‌ها رفتند, دو مرد به بررسی شیرها پرداختند که در فاصله‌ی کمی از آنها جمع شده بودند و با ولع مشغول خوردن شکار خود بودند.
جورج هدلی گفت: «کاش می‌دانستم آن چیست. گاهی تقریباً می‌توانم ببینم. فکر می‌کنید اگر دوربین‌های قوی بیاورم, …»
دیوید مک‌کلین به خشکی خندید و گفت: «نه, بعید است.» بعد به بررسی دیوارها پرداخت و پرسید: «چند وقت است که این جریان شروع شده است؟»
«کمی بیش از یک ماه.»
«مطمئناً چیز خوبی به نظر نمی‌رسد.»
«من واقعیت را می‌خواهم, نه اینکه چطور به نظر می‌رسد.»
«جورج عزیزم, یک روانشناس هیچ وقت با واقعیتی در زندگی رو به رو نمی‌شود. او همواره با احساسات سر و کار دارد. و باید بگویم که در این مورد من احساس خوبی ندارم. به تجربه و غریزه‌ی من اعتماد داشته باشید. من می‌توانم بوی چیزهای بد را احساس کنم. و این بوی خیلی بدی دارد. توصیه می‌کنم کل این اتاق را از بین ببرید و بچه‌ها را هر روز در طی سال آینده برای درمان پیش من بیاورید.»
«تا این حد بد است؟»
«متأسفانه بله. یکی از مصارف اولیه‌ی این اتاق‌های بازی این بود که ما بتوانیم الگوهای به جا مانده از ذهن بچه‌ها بر روی دیوار را بررسی کنیم. آنها را در وقت فراغت بررسی نماییم, و به بچه‌ها کمک کنیم. اما در این مورد, اتاق تبدیل به آبراهی به سوی افکار مخرب شده است؛ به جای اینکه باعث آزاد شدن آنها شود.»
«قبلاً این موضوع را احساس نکرده بودی؟»
«فقط احساس می‌کردم که بچه‌هایت را خیلی بد بار آورده‌ای. و حالا به طریقی داری آنها را تحت فشار قرار می‌دهی. می‌خواهم بدانم چکار کرده‌ای؟»
«نگذاشتم به نیویورک بروند.»
«دیگر چه؟»
«چند تا از دستگاه‌های خانه را برداشتم و یک ماه پیش تهدیدشان کردم که اتاق بازی را که می‌بندم, مگر اینکه تکالیفشان را انجام دهند. البته چند روزی هم آن را بستم تا بدانند که شوخی نمی‌کنم.»
«آها!»
«این معنای خاصی دارد؟»
«بله, خیلی. ابلیس جای پاپا نوئل را گرفته است. بچه‌ها پاپا نوئل را ترجیح می‌دهند. شما اجازه داده‌اید که این اتاق و این خانه جایگزین تو و همسرت در احساسات بچه‌هایتان شود. این اتاق مادر و پدر آنها شده است, و برایشان خیلی مهم‌تر از مادر و پدر واقعی‌شان است. و حالا شما آمده‌اید و می‌خواهید آن را ببندید. جای تعجب نیست که بر اثر این کار نفرت ایجاد شود. اصلاً می‌توانی نازل شدن آن را از آسمان ببینی. به آن خورشید نگاه کن. جورج, باید زندگی‌ات را عوض کنی. مثل خیلی‌های دیگر, شما هم زندگی خود را بر مبنای رفاه بنا کرده‌اید. واقعاً هم اگر آشپزخانه‌ی شما خراب شود, باید گرسنگی بکشید. نمی‌دانید چطور یک تخم مرغ آب‌پز کنید. با این وجود, همه چیز را خاموش کنید. زندگی را از نو شروع کنید. البته مدتی وقت خواهد گرفت. ولی ظرف یک سال می‌توانیم از اینها بچه‌های خوبی بسازیم. صبر کن و ببین.»
«ولی فکر نمی‌کنی که خاموش کردن ناگهانی اتاق ضربه‌ی بزرگی برای بچه‌ها باشد؟»
«مسئله این است که نمی‌خواهم بیش از این در این مسئله غرق شوند.»
شیرها جشن سرخ خود را به پایان رسانده بودند.
در کنار محوطه‌ی بی‌درختی ایستاده بودند و دو مرد را تماشا می‌کردند.
مک‌کلین گفت: «حالا احساس می‌کنم در معرض تهدید هستم. از اینجا بیرون برویم. هیچ وقت از این اتاق‌های لعنتی خوشم نمی‌آید. مرا عصبی می‌کند.»
جورج هدلی گفت: «شیرها واقعی به نظر می‌رسند, اینطور نیست؟ فکر نمی‌کنی به هیچ طریقی امکان داشته باشد که …»
«چی؟»
«که واقعی بشوند؟»
«نه, تا جایی که من می‌دانم, ممکن نیست.»
«مثلاً بر اثر اختلال در دستگاه‌ها, دستکاری, و یا یک چنین چیزی؟»
«نه.»
به طرف در رفتند.
پدر گفت: «فکر نمی‌کنم خود اتاق دوست داشته باشد که خاموشش کنیم.»
«خوب, هیچ چیزی دوست ندارد بمیرد, حتی یک اتاق.»
«نمی‌دانم به خاطر اینکه می‌خواهم خاموشش کنم, از من بدش می‌آید یا نه.»
دیوید مک‌کلین گفت: «اصلاً امروز بدبینی با شدت زیاد در این اتاق وجود دارد. رد پایش کاملاً مشخص است. آهای!» خم شد و دستمالی خونین را بر داشت. «این مال تو است؟»
جورج هدلی با قیافه‌ی وحشت‌زده‌ای گفت: «نه, مال لیدیا است.»
با هم به طرف جعبه‌ی کلید رفتند و کلیدی را زدند و اتاق خاموش شد.
دو بچه قشقرق به پا کردند. جیغ می‌زدند و این طرف و آن طرف می‌دویدند, و همه چیز را می‌انداختند. فریاد می‌زدند و گریه می‌کردند و فحش می‌دادند, و روی مبل‌ها می‌پریدند.
«نمی‌توانید این کار را با اتاق بازی بکنید, نمی‌توانید!»
«خیلی خوب, کافی است, بچه‌ها.»
بچه‌ها خود را روی کاناپه انداختند و شروع به گریه کردند.
لیدیا هدلی گفت: «جورج, اتاق بازی را روشن کن, فقط برای چند لحظه. اینطور ناگهانی خوب نیست.»
«نه.»
«نمی‌توانی اینقدر بی‌رحم باشی…»
«لیدیا, اتاق بازی خاموش است, و خاموش هم خواهد ماند. از همین لحظه کل خانه خاموش می‌شود. هر چه بیشتر این لجنزاری را که برای خودمان درست کرده‌ایم می‌بینم, بیشتر حالم به هم می‌خورد. ما زیادی خودمان را در ماشین‌ها غرق کرده بودیم. خدای من, چقدر به تنفس هوای آزاد نیاز داریم!»
بعد در اطراف خانه به حرکت در آمد و ساعت‌های سخنگو, اجاق‌ها, گرمازاها, واکس زننده‌های کفش, بند کننده‌های کفش, لیف‌ها و تمیز کننده‌های خودکار و مالش دهنده‌ها, و تمام ماشین‌های دیگری را که می‌توانست پیدا کند, خاموش کرد.
به نظر می‌رسید خانه پر از جسدهای مرده است. مثل گورستانی ماشینی به نظر می‌رسید. بسیار ساکت. دیگر صدای ماشین‌های منتظری که آماده بودند با زدن یک کلید به کار بیفتند, به گوش نمی‌رسید.
پیتر به سقف رو کرد و گویی داشت با خانه و با اتاق بازی حرف می‌زد, گفت: «نگذار این کار را بکنند. نگذار پدر همه چیز را خاموش کند.» بعد به پدرش رو کرد. «اوه, از تو متنفرم!»
«با توهین به جایی نخواهی رسید.»
«کاش می‌مردی.»
«بله, مدت‌ها مرده بودیم. حالا می‌خواهیم زندگی واقعی را شروع کنیم. به جای اینکه ماشین‌ها از ما مراقبت کنند و مالش بدهند, می‌خواهیم زندگی کنیم.»
وندی هنوز گریه می‌کرد و پیتر هم به او پیوست. هر دو ناله‌کنان گفتند: «فقط یک لحظه, فقط یک لحظه, فقط یک لحظه اتاق بازی را روشن کنید.»
همسرش گفت: «اوه, جورج. ضرری ندارد.»
«بسیار خوب … بسیار خوب, برای اینکه دیگر خفه شوند. یک دقیقه روشن می‌کنم, و بعد برای همیشه آن را خاموش می‌کنم.»
بچه‌ها با چهره‌های اشک‌آلود لبخند زدند و گفتند: «بابا, بابا, بابا!»
«بعد می‌رویم به تعطیلات. دیوید مک‌کلین تا نیم ساعت دیگر بر می‌گردد تا به ما کمک کند بیرون برویم و به فرودگاه برویم. من می‌روم لباس بپوشم. تو لیدیا, اتاق بازی را یک دقیقه روشن کن, فقط یک دقیقه, باشد؟»
بعد لیدیا و بچه‌ها در حالی که حرف می‌زدند, دور شدند, و او با پله‌های خلأ بالا رفت و مشغول لباس پوشیدن شد. یک دقیقه بعد لیدیا ظاهر شد.
او آه کشید و گفت: «از اینکه می‌رویم, خوشحالم.»
«آنها را در اتاق بچه‌ها تنها گذاشتی؟»
«خوب, من هم می‌خواستم لباس بپوشم. اوه, آن آفریقای وحشتناک! آنها در آفریقا چه می‌بینند؟»
«خیلی خوب, تا پنج دقیقه‌ی دیگر در راه آیوا خواهیم بود. خدایا, چطور توانستیم یک چنین خانه‌ای را بخریم؟ چه چیزی باعث شد که به فکر خریدن یک کابوس بیفتیم؟»
«غرور, پول, حماقت.»
«فکر می‌کنم بهتر است پیش از آنکه بچه‌ها دوباره به آن حیوانات لعنتی خو بگیرند, به طبقه‌ی پایین برویم.»
درست در همین لحظه صدای بچه‌ها را شنیدند که می‌گفتند: «بابا, مامان, بیایید, … زود باشید!»
با جریان هوا به طبقه‌ی پایین رفتند و در طول هال دویدند. بچه‌ها دیده نمی‌شدند. «وندی؟ پیتر!»
با سرعت به داخل اتاق بازی دویدند. مرغزار خالی بود, و فقط شیرها دیده می‌شدند که انتظار آنها را می‌کشیدند. «پیتر, وندی؟»
در بسته شد.
«وندی, پیتر!»
جورج هدلی و زنش بر گشتند و به طرف در دویدند.
جورج هدلی دستگیره را گرفت و سعی کرد بچرخاند. بعد فریاد زد: «در را باز کن! آه, در را از بیرون قفل کرده‌اند! پیتر!» در حالی که به در می‌زد, گفت: «در را باز کن!»
صدای پیتر را از بیرون از پشت در شنید که می‌گفت: «نگذار اتاق بازی و خانه را خاموش کنند.»
آقا و خانم هدلی با مشت به در می‌کوبیدند. «آهای بچه‌ها, مسخره‌بازی نکنید. وقت رفتن است. آقای مک‌کلین ظرف چند دقیقه بر می‌گردد, و …»
در این لحظه صداها را شنیدند.
شیرها در سه طرف آنها روی علف‌های زرد ایستاده بودند. کاه‌های خشک را لگد می‌کردند و خرناس می‌کشیدند.
شیرها.
آقای هدلی به همسرش نگاه کرد. بعد هر دو به جانورها نگاه کردند که به آهستگی در حالی که دمشان را سفت کرده بودند, جلو می‌آمدند.
آقا و خانم هدلی جیغ کشیدند.
و ناگهان فهمیدند که چرا آن جیغ‌های دیگر آشنا به نظر رسیده بود.

دیوید مک‌کلین در جلوی در اتاق بازی گفت: «بسیار خوب, من اینجا هستم. اوه, سلام.» به دو بچه که در مرکز سبزه‌ها نشسته بودند و داشتند غذای آماده‌ای را می‌خوردند, خیره شد. پشت سر آنها چشمه‌ی آب و مرغزار زرد قرار داشت؛ و در بالا خورشید داغ. کم‌کم داشت عرق می‌کرد. «پدر و مادرتان کجا هستند؟»
بچه‌ها به بالا نگاه کردند و لبخند زدند. «اوه, الآن می‌آیند.»
«خوب, باید راه بیفتیم.» آقای مک‌کلین از دور شیرها را دید که مشغول جنگ کردن و چنگال زدن بودند. بعد آرام شدند و در سایه‌ی درختان به خوردن غذا پرداختند.
حالا غذای شیرها تمام شده بود. به طرف چشمه رفتند تا آب بخورند.
سایه‌ای روی صورت داغ آقای مک‌کلین جنبید. سایه‌های زیادی جنبیدند. لاشخورها از آسمان درخشان فرود می‌آمدند.
وندی در سکوت پرسید: «چای می‌خورید؟»