X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 19 تیر 1385

منطق!-نوشته: آیزاک آسیموف (۱)

منطق!

آیزاک آسیموف

 

بخش دوم

بخش سوم

 

گرگوری پاول آهسته و شمرده سخن میگفت تا روی کلماتش تأکید بیشتری کند: "یک هفته پیش من و دانووان تو رو سر هم کردیم."
متفکرانه پیشانیش را چروک انداخت و دستی به سبیلهای قهوه ای رنگش کشید. غیر از وز وز آهسته نورافکنی قوی در نقطه ای دور سکوتی مطلق بر ایستگاه خورشیدی شماره پنج حکمفرما بود.
آدم مصنوعی کیو - تی یک بی حرکت نشسته بود. ورقه های فلزی برق انداخته بدنش زیر نور چراغهای مهتابی میدرخشیدند؛ و سلولهای فوتوالکترونیکی که به رنگ قرمز سوسو میزدند و وظیفه چشمانش را به عهده داشتند به مرد زمینی خیره شده بودند.
پاول به احساس ناگهانی بیقراری غلبه کرد. این آدم مصنوعیها مغزهای عجیبی داشتند. واکنشهای مدارهای عصبیشان که بار مثبت داشتند قابل پیش بینی بودند، و تمام فعل و انفعالاتی که امکان داشت به خشم یا نفرت بینجامند بی برو برگرد پاک شده بودند. با این حال، کیو - تی ها اولین روبوتهای نوع خود بودند، و روبرویش اولین آنها نشسته بود. همه چیز میتوانست اتفاق بیفتد.
بالاخره روبوت شروع به صحبت کرد. صدایش آن آهنگ فلزیی را داشت که نشانهء مسلم هر حنجرهء مصنوعیست.
"پاول، آیا هیچ متوجه معنی چنین سخنی هستید؟"
پاول اشاره کرد: "به هر حال تو جوری آفریده شدی که الآن هستی کیوتی. تو خودت معترفی که حافظه ات فقط یه هفته به عقب برمیگرده، یعنی همون لحظه ای که از قرار معلوم در نهایت تکامل از نیستی مطلق به وجود اومده. من هم دارم بهت توضیح میدم که چرا. من و دانووان قسمتهای تو رو که برامون فرستاده بودند سر هم کردیم."
کیوتی به طرز دلهره آوری درست مثل انسانها با گیجی به انگشتهای بلند و خوش تراشش نگریست.
"منظورم این است که برای چنین چیزی باید توضیح قانع کننده تری وجود داشته باشد. اینکه شما مرا ساخته اید برایم غیر قابل باور به نظر می آید."
انسان زمینی ناگهان زیر خنده زد."ای بابا! اما آخه چرا؟"
"اسمش را بگذارید غریزه. بیشتر از این قادر نیستم که درباره اش بگویم. اما تصمیم دارم که در این زمینه تحقیق کنم. توسط زنجیره ای از افکار منطقی میتوان در پایان تنها به حقیقت رسید. و من لحظه ای آرامش نخواهم داشت تا به آن برسم."
پاول بلند شد و آن سر میز در کنار آدم مصنوعی نشست. به صورت غیر منتظره ای از این آدم مصنوعی خوشش آمده بود. کیوتی اصلا و ابدا به روبوتهای دیگر شباهت نداشت که وظایف خاص خود را در ایستگاه فضایی با اطاعت کورکورانه ای که در عمق مغزهای پوزیترونیشان حک شده بود انجام میدادند.
دستش را روی شانه پولادین کیوتی گذاشت. جنسی سخت و سرد داشت. گفت:
"کیوتی، سعی میکنم برات یه چیزایی رو توضیح بدم. تو اولین آدم مصنوعیی هستی که در مورد وجود خودش کنجکاوی نشون داده، و احتمالا همینطور اولین آدم مصنوعیی که به اندازه کافی هوش و ذکاوت داره که دنیای اطراف خودش رو درک کنه. با من بیا اینجا."
روبوت با حرکتی نرم از جای خود بلند شد و بی صدا بر روی پوشش اسفنجی کف پاهایش به دنبال پاول راه افتاد. انسان زمینی دکمه ای را فشار داد و قسمتی مربعی از دیوار به کناری خزید. پشت شیشه ای کلفت منظره ای از فضای پر ستاره در معرض دید قرار داشت.
کیوتی گفت: "این را تا کنون از پنجره های موتورخانه دیده ام."
پاول جواب داد: "میدونم. خوب حالا مثلا فکر میکنی این چیه؟"
"درست همان چیزی که به نظر می آید. ماده ای سیاه پشت این شیشه، که پر از نقطه های درخشان است. من میدانم که دستگاه اشعه ما بعضی از این نقطه ها را هدف میگیرد - همیشه همانها هستند - و همینطور اینکه این نقطه ها جای خود را تغییر میدهند و اشعه ها حرکات آنها را تعقیب میکنند. همین."
"خوب! حالا خوب گوش بده ببین چی میگم. این مادهء سیاه یعنی خلاء مطلق. خلاء بینهایت. این نقطه های نورانی حجمهای عظیمی از مادهء پر از انرژی هستند. اینها کره هایی هستند که قطر بعضیهاشون به میلیونها کیلومتر میرسه. به عنوان مقایسه قطر این ایستگاه ما یک کیلومتر هم نیست. دلیل اینکه به نظر اینقدر کوچیک میان اینه که به طرز غیر قابل تصوری از اینجا فاصله دارند.
نقطه هایی که ما با دستگاه اشعه هدف میگیریم نزدیکتر و خیلی کوچیکتر هستند. اونها سرد و سفت هستند و میلیاردها انسان مثل خود من روی سطحشون زندگی میکنند. من و دانووان اهل یکی از این دنیاها هستیم. اشعه های ما این سیاره ها رو با انرژیی که از یکی از این ستاره های بزرگ که به طور اتفاقی نزدیک ما هستند میگیریم تغذیه میکنند. ما به این کره میگیم خورشید. ولی اونور ایستگاهه. از اینجا نمیشه دیدش."
کیوتی بیحرکت مثل یک مجسمه پولادین جلوی پنجره سر پا ماند. بدون اینکه سرش را برگرداند پرسید:
"شما ادعا میکنید که از کدام نقطه نورانی می آیید؟"
پاول جستجو کرد.
"این یکیه. اینی که حسابی روشنه اون گوشه. ما بهش میگیم زمین." نیشش باز شد. "زمین خوب و پیر. پنج میلیاردمون اونجا زندگی میکنند کیوتی. تقریبا دو هفته دیگه من هم اونجا و پیش اونها خواهم بود."
زمزمه متفکرانهء کیوتی مایه تعجب پاول شد. البته بدون هیچگونه ملودی، ولی با آهنگ عجیب پنجه کشیدن به سیمها. صدا همانطور که ناگهانی شروع شده بود قطع شد.
"اما این جواب سوالی که در مورد خودم کردم نیست پاول! شما وجود مرا توضیح نداده اید!"
"بقیه اش دیگه ساده است. اون اولها که اینجور ایستگاههای فضایی برای استفاده سیاره ها از انرژی خورشیدی ساخته شدند سرنشینهاشون فقط از انسان تشکیل میشدند. اما گرما، اشعه های سخت خورشید و جریانهای الکترونی که عین طوفان هستند شرایط کار رو خیلی سخت میکردند. روبوتها رو درست کردند که کارهای دشوار رو متقبل بشن و حالا دیگه هر ایستگاه فقط به دو تا مهندس کارفرما احتیاج داره. تو جزو باهوشترین روبوتهایی هستی که تا حالا ساخته شده اند و اگه لیاقتت رو ثابت کنی که ایستگاه رو به تنهایی میتونی اداره کنی دیگه لازم نیست که آدمها بیان اینجا، مگه اینکه برای تعمیر لازم بشه قطعات تعویضی با خودشون بیارن."
دست او دکمه را لمس کرد و پوشش فلزی دیوار به سر جای خود لغزید. پاول سر جای خود نشست و قبل از اینکه به سیبی گاز بزند آنرا با آستینش برق انداخت.
چشمهای سرخ و درخشان آدم مصنوعی رهایش نکردند. کیوتی به آهستگی پرسید: "از من انتظار دارید که چنین تئوری پیچیده و نامحتملی را که هم اکنون شرح داده اید باور کنم؟ چه تصوری از من دارید؟"
کم مانده بود که سیب در گلوی پاول گیر کند. تکه هایش را به روی میز تف کرد و رنگش به سرخی گرائید. "چی؟ مرتیکهء لعنتی، تئوری چیه؟ اینها حقیقت محضه!"
صدای کیوتی لحنی لجوجانه داشت. "کره های پر از انرژی با قطر میلیونها کیلومتر! سیاره هایی که روی آنها را پنج میلیارد انسان گرفته اند! خلاء بینهایت! متأسفم پاول، اما من این را باور نمیکنم. من این معما را به دست خود خواهم گشود. بدرود!"
کیوتی برگشت و با طمطراق اتاق را ترک کرد. در درگاهی نزدیک بود که با دانووان تصادم کند. با قیافه جدی سری تکان داد و از کنارش گذشت و به راهرو قدم نهاد، بی آنکه متوجه نگاههای تعجب زده ای که تعقیبش میکردند بشود.
مایک دانووان دستش را در موهای سرخرنگش فرو برد و نگاهی عصبانی به پاول انداخت. "این اسقاطی متحرک چی میگه؟ چه چیزی رو نمیخواد باور کنه؟"
دیگری با ترشرویی سبیلش را کشید. جوابش لحن تلخی داشت: "خوب شکاکه! نه باور میکنه که ما ساختیمش، نه اینکه زمین و فضا و ستاره ها وجود دارن."
"ای زحل جوشان! ما تو ایستگاهمون یه آدم مصنوعی مالیخولیایی داریم!"
"میگه میخواد خودش معما رو حل کنه."
دانووان دهن کجی کرد. "به به. چه خوب. کاش منت بذاره و وقتی به نتیجه رسید به من هم توضیح بده." با خشمی ناگهانی افزود: "ببین! اگه این تیکه فلز جلو من هم از این پررو بازیها دربیاره آنچنان میزنم تو سرش که کلهء حلبیش از تنش جدا بشه!"
خود را به روی مبلی انداخت و کتاب جیبی پلیسیش را از جیب درونی کتش بیرون کشید. "این آدم مصنوعیه خیلی وقته که اعصابم رو خراب میکنه. زیادی فضوله!"
وقتی کیوتی آهسته در زد و وارد شد مایک دانووان از پشت یک ساندویچ عظیم با گوجه فرنگی و کاهو به بالا نگریست.
"آیا پاول اینجاست؟"
دانووان با دهان پر و در حالی که جویدن حرفهایش را قطع میکرد جواب داد:
"داره به اطلاعات رسیده در مورد جریانهای الکترون نگاه میکنه. از قرار معلوم باز توفان میشه."
همینطور که سخن میگفت پاول از راه رسید و روی یک صندلی نشست، بدون اینکه چشمانش را از تصاویر اطلاعاتی در دستانش بردارد. ورقه ها را جلوی خود پهن کرد و شروع کرد به نوشتن فرمول بر روی کاغذ. دانووان همانطور که کاهو میجوید و خرده نان پخش میکرد از بالای شانه اش سرک کشید. کیوتی ساکت منتظر بود.
پاول سر بلند کرد. "پتانسیل زتا داره بالا میره، البته یواش یواش، ولی عملکرد برق متغیره و من نمیدونم چی پیش میاد. اوه، سلام کیوتی. من فکر کردم مواظب مونتاژ دستگاه جوشکاری هستی."
روبوت به آرامی جواب داد: "کار آن به پایان رسیده است. برای همین آمده ام تا با شما حرف بزنم."
پاول با دلخوری گفت: "اوه! خیله خوب، بشین. نه، روی این یکی نه، یه پایه اش خرابه. تو هم که همچین مگس وزن نیستی."
کیوتی روی صندلی دیگر نشست و با خونسردی گفت: "من به نتیجه رسیده ام."
دانووان بقیه ساندویچش را به کناری نهاد و با خشم به او خیره شد. "اگه باز از اون حرفهای احمقانه..." پاول با حرکت دستش بیصبرانه او را به سکوت دعوت کرد. "ادامه بده کیوتی. سراپا گوشیم."
"من دو روز اخیر را با تمرکز کامل به تفحص گذرانده ام و به نتیجه ای بسیار جالب دست یافته ام. شروعم با تنها نظریه قابل اعتمادی بود که خود را در آن محق میدانستم. من می اندیشم، پس هستم."
پاول ناله کرد: "وای! پناه بر سیاره مشتری! آدم مصنوعی دکارتی!" دانووان میخواست بداند: "دکارت دیگه کیه؟ ببینم، واقعا باید بشینیم و به این کله پوک حلبی..."
"مایک ساکت شو!"
کیوتی خونسردانه ادامه داد: "متعاقبا این پرسش مطرح شد که دلیل وجود من چیست؟"
پاول فکهایش را به هم فشرد. "تو دیوونه ای. من گفتم که ما تو رو ساخته ایم."
دانووان اضافه کرد: "و اگه حرف ما رو باور نکنی با کمال مسرت دوباره از هم بازت میکنیم!"
روبوت با حرکتی شکایت آمیز بازوانش را از هم گشود. "باور به زور قابل تحمیل نیست. یک تئوری باید بر پایه منطق بنا شده باشد، وگرنه بی ارزش است. و قبول اینکه شما مرا آفریده اید مخالف تمام قوانین منطق میباشد."
پاول به قصد آرام کردن بازویش را روی دست ناگهان مشت شده دانووان گذاشت. "حالا چرا همچین ادعایی داری؟"
کیوتی خندید. خنده اش به هیچ وجه شبیه انسان نبود. تیز و انفجاری، یکنواخت و مرتب مثل تیک تاک ساعت. انسانیترین واکنشی که تا به حال نشان داده بود.
"آخر یک نگاهی به خود بیندازید. منظورم توهین و تحقیر نیست. اما فقط نگاهی به خود بیندازید. جنسی که از آن ساخته شده اید نرم و شل است. نه طاقت زیادی دارید، نه نیرو، و به انرژی کاملا ناکافی و برگرفته از اکسیداسیون مواد طبیعی نیازمندید - مثلا از آن." اشاره تحقیرآمیزی به بقایای ساندویچ دانووان کرد و ادامه داد: "شما منظما به حال بیهوشی می افتید و کوچکترین تغییری در دما، فشار هوا، رطوبت یا شدت اشعه رادیواکتیو سیستم شما را مختل میکند. شما فقط یک موجود ناقص هستید.
اما من یک فرآورده بینقص هستم. من انرژی الکتریکی را مستقیما جذب کرده و آنرا تقریبا صد در صد به کار تبدیل میکنم. من از فلزی مقاوم ساخته شده ام، همیشه روشن هستم و میتوانم با شرایط سخت محیط به راحتی کنار بیایم. این حقایق همراه با این اصل غیر قابل تغییر که هیچ موجودی نمیتواند موجودی بهتر از خود را خلق کند باعث نابودی تئوری حقیرانه شما میگردند."
هنگامی که دانووان با عصبانیت از جا پرید دشنامهای زیرلبیش بلند و قابل فهم شدند. "خیله خوب آهن پاره، اگه ما نبودیم پس کی تو رو ساخته؟"
کیوتی با جدیت سر را به نشانه تأیید تکان داد. "بسیار خوب، دانووان. به راستی این پرسش بعدیست که باید به آن پرداخت. از قرار معلوم باید آفریننده من از خودم قادرتر باشد، پس فقط یک امکان وجود دارد."
دو مرد زمینی حیران به او خیره شدند. کیوتی ادامه داد: "محور تمام فعالیتهای این ایستگاه فضایی کیست؟ همه ما به چه کسی خدمت میکنیم؟ چه کسی تمام هوش و حواس ما را مشغول خود میکند؟" با نگاهی پر از انتظار به آن دو نگریست. دانووان حیرتزده به دوستش نگاه کرد. "من شرط میبندم که منظور این قوطی کنسرو دستگاه تبدیل انرژی ماست."
پاول با خنده پرسید: "راست میگه کیوتی؟"
جواب سرد و تیز بود: "منظورم خداوند است!"
انگار که این کلمات فرمانی بوده باشند دانووان ناگهان قهقهه بلندی سر داد، در حالی که پاول با زحمت میخواست خنده خود را در گلو خفه کند.
کیوتی از جایش به پا خاسته بود و چشمان درخشان سرخرنگش از یک مرد زمینی به دیگری مینگریستند. "با این حال واقعیت همین است، و من تعجب نمیکنم که شما حاضر به قبول آن نیستید. مطمئن هستم که شما دو نفر دیگر مدت زیادی اینجا نخواهید ماند. پاول خود گفته بود که نخست فقط انسانها به خداوند خدمت میکردند و اینکه روبوتها برای کارهای ساده ساخته شدند و در آخر من برای فرماندهی آفریده شدم. این نکات بی شک حقیقت دارند، اما توضیح آنها از جانب شما کاملا بی منطق است. آیا میخواهید حقایقی را که در پس این نکات پنهان هستند بدانید؟"
"ادامه بده کیوتی. داریم تفریح میکنیم."
"خداوند نخست انسانها را به عنوان حقیرترین و آسانترین نوع آفرید. بعد قدم به قدم جای آنها را با روبوتها پر کرد، یعنی با یک نژاد برتر. در پایان خداوند من را آفرید تا جای آخرین انسانها را بگیرم. از اکنون این من هستم که به پروردگار خدمت میکنم."
پاول با لحن تندی پاسخ داد: "هیچ هم همچین غلطی نمیکنی. تو به دستورات ما عمل میکنی و آروم و حرف شنو هستی تا ما مطمئن بشیم که میتونی به تنهایی با دستگاه تبدیل انرژی کار کنی. فهمیدی؟ دستگاه! نه خدا! اگه ما رو از خودت راضی نکنی قطعاتت رو دوباره پیاده میکنیم. و حالا هم اگه مخالف نیستی میتونی بری. این محاسبات رو هم با خودت ببر. درست بذار سر جاشون."
کیوتی برگه های تصاویر اطلاعاتی را گرفت و بدون کلمه ای اتاق را ترک کرد. دانووان به سنگینی به پشتی مبل تکیه داد و انگشتهای کلفتش را در موهایش فرو برد. "آخرش این آدم مصنوعیه باعث دردسر میشه. پاک دیوونه است!"
صدای کسل کننده دستگاه تبدیل انرژی در اتاق کنترل بلندتر شنیده میشد، همراه با تیک تاک اشعه یاب و آژیر گاه و بیگاهی که با روشن شدن چراغهای کنترل طنین می انداخت.
دانووان از جلوی تلسکوپ کنار رفت و لامپهای استوانه ای را روشن کرد. "اشعه ایستگاه شماره چهار درست سر موقع به مریخ رسیده. حالا میتونیم مال خودمون رو خاموش کنیم."
پاول با کمی حواس پرتی سرش را به نشانه تأیید تکان داد. "کیوتی پایین تو اتاق کنترله. من بهش علامت میدم و میتونه بهش برسه. نگاه کن مایک، نظرت راجع به این محاسبات چیه؟"
دیگری نگاهی به اعداد انداخت و از لای دندانها سوت زد. "پسر، به این میگن اشعه گاما! خورشید خانوم داره حسابی کولی گیری در میاره."