جمعه 18 آبان 1386

زن ایده‌‌آل - نوشته: رابرت شکلی

 

زن ایده‌‌آل


نوشته: رابرت شکلی


ترجمه: وحید بهلول

 

آقای مورچک با مزه‌ی ترشی در دهان و صدای زنگ خنده‌ای در گوش بیدار شد. این خنده‌ی جرج اُوِن کلارک بود. آخرین چیزی که از مهمانی تریاد مورگان به خاطر می‌آورد. عجب مهمانیی بود. همه‌ی زمین داشتند پایان قرن را جشن می‌گرفتند. سال سه‌هزار! صلح، رفاه و زندگی شاد برای همه!
اُوِن کلارک در حالی که ذره‌ای بیشتر از معمول کله‌اش گرم بود، پوزخند موذیانه‌ای زد و گفت: «چقدر از زندگیت راضی هستی؟ منظورم زندگی با زن عزیزته.»
رفتار ناپسندی بود. همه می‌دانستند که اُوِن کلارک یک «نخستین‌گرا» است، اما او چه حقی داشت که فقط به خاطر این که با یک زن نخستین ازدواج کرده بود به مردم بی ادبی کند؟
مورچک بی‌رودربایستی گفت: «من زنمو دوست دارم. زن من، خیلی بهتر و مهربون‌تر از اُوِن کُپّه‌ی روان‌پریشی‌هاییه که تو اسمشو گذاشتی زن.»
البته امکان ندارد بتوان «نخستین گراها» را از رو برد. نخستین‌گراها نواقص زنانشان را به همان اندازه‌ی مزایا‌ی آن‌ها دوست دارند، بلکه بیشتر.



به دلیل رعایت حق نویسنده، برگرداننده، ناشر؛ ادامه ی این داستان برداشته شده است.


 

شنبه 12 آبان 1386

سلول پوست دست من - نوشته‌: ح. شه‌فر

 

سلول پوست دست من


 

نوشته‌ی ح. شه‌فر



به دلیل رعایت حق نویسنده، برگرداننده، ناشر؛ ادامه ی این داستان برداشته شده است.

شنبه 12 آبان 1386

در آن سو، واب آرامیده - نوشته‌: فیلیپ کی. دیک

 

در آن سو، واب آرامیده


 

نوشته‌ی فیلیپ کی. دیک

 

ترجمه‌ی مهرداد تویسرکانی  

 

عملیات بارگیری داشت به پایان می‌رسید. اوپتوس دست به سینه خارج از سفینه ایستاده بود. از چهره‌اش افسردگی می‌بارید. کاپیتان فرانکو خوش‌خوشک و لبخند بر لب به سمت سکوی بارگیری رفت و گفت: «چرا اینجا وایسادی؟ مگه پولِت رو تمام و کمال نگرفتی؟»
اوپتوس بدون اینکه هیچ پاسخی بدهد، دور خودش گشت و داشت خرقه‌اش را جمع می‌کرد که کاپیتان پایش را روی گوشه‌ی خرقه گذاشت.
«یه دقیقه صبر کن. جایی نرو. کارم هنوز با تو تموم نشده.»
اوپتوس با بی‌میلی برگشت و گفت: «جدی؟ ولی من باید به دهکده برگردم.» به پرندگان و چهارپایانی که توسط بالابرها به داخل سفینه حمل می‌شدند نظری انداخت و ادامه داد: «باید به شکارهای جدید برسم.»
فرانکو یک سیگار روشن کرد و گفت: «خُب، چرا که نه؟ تو و هم‌ولایتی‌هات میتونین برگردین به علفزار و کار و زندگیتون رو از سر بگیرین؛ منتها وقتی که ما در نیمه‌ی راه بین مریخ و زمین هستیم.»



به دلیل رعایت حق نویسنده، برگرداننده، ناشر؛ ادامه ی این داستان برداشته شده است.