X
تبلیغات
رایتل
شنبه 12 آبان 1386

در آن سو، واب آرامیده - نوشته‌: فیلیپ کی. دیک

 

در آن سو، واب آرامیده


 

نوشته‌ی فیلیپ کی. دیک

 

ترجمه‌ی مهرداد تویسرکانی  

 

عملیات بارگیری داشت به پایان می‌رسید. اوپتوس دست به سینه خارج از سفینه ایستاده بود. از چهره‌اش افسردگی می‌بارید. کاپیتان فرانکو خوش‌خوشک و لبخند بر لب به سمت سکوی بارگیری رفت و گفت: «چرا اینجا وایسادی؟ مگه پولِت رو تمام و کمال نگرفتی؟»
اوپتوس بدون اینکه هیچ پاسخی بدهد، دور خودش گشت و داشت خرقه‌اش را جمع می‌کرد که کاپیتان پایش را روی گوشه‌ی خرقه گذاشت.
«یه دقیقه صبر کن. جایی نرو. کارم هنوز با تو تموم نشده.»
اوپتوس با بی‌میلی برگشت و گفت: «جدی؟ ولی من باید به دهکده برگردم.» به پرندگان و چهارپایانی که توسط بالابرها به داخل سفینه حمل می‌شدند نظری انداخت و ادامه داد: «باید به شکارهای جدید برسم.»
فرانکو یک سیگار روشن کرد و گفت: «خُب، چرا که نه؟ تو و هم‌ولایتی‌هات میتونین برگردین به علفزار و کار و زندگیتون رو از سر بگیرین؛ منتها وقتی که ما در نیمه‌ی راه بین مریخ و زمین هستیم.»



به دلیل رعایت حق نویسنده، برگرداننده، ناشر؛ ادامه ی این داستان برداشته شده است.