X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 26 تیر 1387

مرغزار - نوشته: ری برادبری(۱)


مرغزار

ری برادبری

مترجم: قاسم کیانی


«جورج , کاش نگاهی به اتاق بازی می‌انداختی.»
«چطور, چه شده؟»
«نمی‌دانم.»
«خوب, پس چی؟»
«فقط می‌خواستم نگاهی بیندازی, و یا اینکه یک روانشناس صدا کنی نگاهی به آنجا بیندازد.»
«روانشناس چکار به اتاق بازی دارد؟»
همسرش در حالی که وسط آشپزخانه ایستاده بود و به اجاق که مشغول آماده کردن عصرانه بود, نگاه می‌کرد, گفت: «خودت خوب می‌دانی به اتاق بازی چکار دارد. مسئله فقط این است که حالا اتاق بازی با گذشته فرق دارد.»
«بسیار خوب. بگذار برویم ببینیم.»
با هم از داخل هال گذشتند. این خانه‌ی ضدصدای «زندگی شادمان» را به قیمت سی هزار دلار نصب کرده بودند. خانه به آنها پوشاک و خوراک می‌داد, آنها را می‌خواباند. برایشان آواز می‌خواند و بازی می‌کرد, و خلاصه خیلی برایشان خوب بود. با نزدیک شدن آنها, وقتی که به فاصله‌ی سه متری اتاق بازی رسیدند, چراغ اتاق روشن شد. در ضمن, چراغ‌های هال پشت سرشان خود به خود خاموش شد.
جورج هدلی گفت: «خوب.»



به دلیل رعایت حق نویسنده، برگرداننده، ناشر؛ ادامه ی این داستان برداشته شده است.