X
تبلیغات
رایتل
شنبه 28 شهریور 1388

سپیده دم زمین در سه گانه آسیموف

خورشید عریان
نوشته: ایزاک آسیموف
ترجمه: هروس شبانی
انتشارات شقایق
چاپ اول: 1375



نام اصلی اثر:
The N.a.k.e.d Sun
By Isaac Asimov
Published by ballantine books 


***
"خورشید عریان" (1)، ادامه "غارهای پولادی" است اما داستانی مجزا دارد. داستانی که در سیاره ای به نام "سولاریا"، از مهاجرنشینان انسان زمینی، روی می دهد. اکنون، (در زمان داستان) انسان زمینی از مهاجرنشینان ساخته خود در دوران باستان دور افتاده و مهاجرنشینان او را آلوده و حاوی بیماری می دانند. اما با روی دادن قتلی در سولاریا و این واقعیت که در سیاره بیست هزار نفری، تا به امروز قتلی رخ نداده، از کاراگاه الیاس بیلی، دعوت می شود که پرونده قتل را به دست گرفته و پیگیری کند.
***

روباتهای سپیده دم
نوشته: ایزاک آسیموف
ترجمه: هروس شبانی
انتشارات شقایق
چاپ اول: 1376



نام اصلی اثر:
The Robots of Dawn
By Isaac Asimov
Published by ballantine books 

"روباتهای سپیده دم" ادامۀ "غارهای پولادی" و "خورشید عریان" است. باز هم قتلی رخ داده، به عبارت دقیق تر یک ربات کُشی. باز هم کاراگاه الیاس بیلی که اینک بواسطه یک فیلمِِ بین سیاره ای (که در مورد ماجرای او در سیاره سولاریا و پرونده قتل یک سولاریایی و حل آن ساخته شده) بسیار معروف است، برای بررسی فراخوانده می شود. اما ناخواسته، مسئولیت بسیار سنگینی، به اندازه همه سیاره زمین نیز در این ماجرا به دوش او گذاشته می شود. اگر در حل این جریان موفق نشود، به ضرر همه ساکنین زمین و بیشتر از همه خود او تمام خواهد شد و در صورت پیروزی، علاوه بر شهرت و اعتبار بیشتر، آینده زمین و فرزندانش و فرزند خود او نیز با مهاجرت به سیارات جدید، تامین خواهد بود. زمین از بند غارهای عظیم پولادی رها خواهد شد، به آفتاب سلامی دوباره خواهد داد و مانند هزار سال قبل، دل به پهنه کهکشان خواهد سپرد و سیارات جدیدِ قابل سکونت خواهد یافت و مهاجرنشینان جدید تشکیل خواهد داد و ...

***



غارهای پولادی" در سال 1953 و "خورشید عریان" با فاصله ای اندک در سال 1956 منتشر شد. خورشید عریان مانند غارهای پولادی داستانی سر راست و بدون پیچیدگی دارد. به سالهای جوانی آسیموف باز می گردد و اگر نگویم خام دستی، که بیشتر میتوان به رشد نه چندان زیاد علم و به موازات آن، اندیشه های آسیموف نسبت داد. علاوه بر اینها، آسیموف نویسنده ای برای عام است. نوشته های او چه داستانی و چه تشریحات علمی، برای همگان است. او می نوشت تا همه بخوانند، به همین سبب بیشتر آثار داستانی او در دستۀ علمی تخیلی آسان جای دارد. 
اما خورشید عریان یک ماجرای پلیسی و نسبتا هیجان انگیز است که در سیاره ای اتفاق می افتد که تنها بیست هزار نفر سکنه دارد، در مقابل دویست میلیون روبات. برهوتی انسانی که انسانهای معدودش بسان جزیره های بسیار دور افتاده و جدا از هم زندگی می کنند و هر کدام لشکری از روباتها در خدمت دارند. از هم به شدت دوری می کنند و زنان و مردانی هم که نسبت زناشویی دارند، با اکراه تن به وظایف مربوطه می دهند. یک زنِ شورشی که گلادیا نام دارد و بسان باقی قبیله نمی اندیشد، هنرمند است و حال و هوای شورانگیزی و سبک سری دارد، بر نمی تابد رسوم سیاره ایِ قبیله را و به تنهاییِ خود اعتراض دارد و از شوهر مربوطه تقاضای همدلی و هم صحبتی. شوهر که خود از زُعمای قوم است و دارای دویست سالی قدمت عمر، نمیفهمد که این ضعیفهِ جوانِ زیبا رویِ سبکسر چه دَردی دارد و این سرآغاز مشاجرات فراوان این زوج سولاریایی است. دست بر قضا، شوهر به قتل می رسد و زن در مضانِ اتهام. کاراگاه فراخوانده میشود و به ماجرای قتل رسیدگی میکند و سرانجام راز آنرا می گشاید.
***
 اما قسمت سوم این سه گانه با وقفه ای طولانی و با عنوان "روباتهای سپیده دم" در سال 1983 منتشر میشود. داستان از جایی می آغازد که الیاس بیلی از باران به زیر درختی پناه گرفته است. او در فضای باز و زیر خورشید عریانِ زمین است. اولین تکان داستان به خواننده.
پس از آن برای رسیدگی به یک روبات کُشی که در سیاره آئورورا (2) اتفاق افتاده از سوی دولت زمین و به درخواست دکتر فاستولف (همان که در غارهای پولادی به زمین آمده بود و دوستش کشته شده بود) فراخوانده میشود. به او گفته می شود که اگر در این کار پیروز نشود چه عواقب وخیمی در انتظار زمین است. فاستولف متهم به روبات کشی و محاکمه و از صحنه سیاسی آئورورا حذف خواهد شد. در نتیجه زمین حامی مهمِ مهاجرت زمینیان به سیارات جدید را از دست خواهد داد و مخالفان طرح دکتر فاستولف، دیگر به زمین (که دچار انفجار جمعیت و کمبود شدید منابع شده) اجازه و امکانات مهاجرت نخواهند داد. مواجهه با موقعیت خطیر کاراگاه الیاس بیلی و دومین تکان داستان قدری محکم تر.
الیاس بیلی به سیاره آئورورا میرسد. شروع به تحقیقات میکند. گلادیا را (هم اوست که فیلمی راجع به الیاس بیلی ساخته و در ماوراء فضا پخش شده و بیلی را معروف کرده) می بیند. در مواجهه با او متوجه می شود که با دومین روبات انسانی که پس از دانیل توسط فاستولف ساخته شده و به قتل رسیده، روابط عاشقانه و جنسی برقرار کرده است. عشق و عاشقی با روبات و سومین تکان داستان، شدید و ناگهانی، بسان یک سیلی که در حالت خواب آلودگی به گونه آدمی نواخته شود.
الیاس بیلی به آئورورا میرود. دنیل را می بیند و روبات محافظ و کهنه کار دیگری به نام جیسکارد که از سوی فاستولف برای حفاظت از جانِ بیلی دستورات اکید دارد. به تحقیقات می پردازد. در خلال گفتگوهای کشدار و طولانی و فراوان، اما بسیار جذاب با آئورایی ها، نهایتا به طریقی مشکل را حل کرده و گره را می گشاید. گناه روبات کُشی از گردن فاستولف برداشته و بر مخالفش آمادیرو که او را متهم کرده، پیروز و آینده زمین تضمین می شود. الیاس بیلی آماده ترک آئورورا می شود، اما چند ساعتی باقی است. به باغ بزرگ خانه فاستولف میرود و زیر خورشید عریان، در هوای فرحناک بعد از طوفان، به درختی تکیه می دهد. 
" آنها به درخت رسیدند و بیلی با احتیاط تنه درخت را لمس کرد و بعد به انگشتانش خیره شد که هنوز تمیز باقی مانده بودند. با اطمینان از اینکه تکیه دادن به درخت او را کثیف نخواهد کرد، به دقت زمین را برانداز کرد و سپس با احتیاط نشست و پشتش را به تنه آن تکیه داد.
به راحتی پشتی یک صندلی نبود، اما به آدم احساس صلح و آرامشی شگفت انگیز میداد که هرگز در یک اتاق نمی شد آنرا تجربه کرد." 
انسان زمینی در قامت الیاس بیلی، بار دیگر طبیعت را در می یابد. به اصل خود بر می گردد. به روزگار وصل خود.
جیسکارد همراه اوست. با او وارد صحبت می شود و گره اصلی ماجرا برای خواننده اینجا گشوده میشود. می فهمیم جیسکارد توانایی ذهن خوانی دارد. ذهن روباتها ساده و راحت و ذهن آدمیان، سخت اما امکان پذیر. جیسکارد در همراهی با قانون اول روباتیک، ذهن آدمیان را به طریقی دستکاری های ظریف می کند که به هدف نهاییِ دکتر فاستولف، که به اعتقاد او درست و منطقی است، برساند که همان مهاجرت زمینیان و اکتشافات فضایی است. در همین راستا و در انتخابی منطقی، تصمیم به حذف و انجماد ذهنی روبات منهدم شده می گیرد تا آمادیرو نتواند با بازخوانی مغز پوزیترونیک او، راز ساخت روباتهای انسان نما را دریابد. فاستولف بارها تاکید کرده که تنها او قادر به انجماد مغز بسیار پیشرفتۀ پوزیترونیک روبات انسان نمای ساخته خود است. اما در انتها درمی یابیم که شخصیت دیگری هم هست که قادر به انجام این انجماد ذهنی است و او، کَس یا روباتی جز جیسکارد نیست. او در طی سالها مصاحبت و دستیاری با فاستولف دانش و توانایی این کار را کسب کرده است. ضمنا در جریان آزمایشات دختر فاستولف، واسیلیا، به طور اتفاقی، توانایی ذهن خوانی هم پیدا کرده است. همانند جهش های ژنتیک جانداران. شوکِ عظیمِ انتهایی.
اینک سپیده دمان جدیدی برای الیاس بیلی، ساکنان زمین و کهکشان رقم خورده است. اینک آئورورا زمین است. زمین سپیده دم است. مانند گذشته و دوباره، سپیده دمان آینده.
***
کتاب روباتهای سپیده دم، اثری درخور توجه است. نسبت به دو داستان قبلی بسیار قابل تامل و تفکرتر است. در رسته علمی تخیلی های سخت قرار دارد. رمانی روانشناسانه و روان روبات شناسانه است. فراوان با بازخورد روابط انسان و روبات ذهن را مشغول می کند. آسیموف با تخیل خلاقش، آینده ای را که خیالش پر کشیده، زیبا به تصویرِ کلمات در آورده. آینده ای سرشار از تعاملات انسان و ماشین، ماشینهای هوشمند. نه آن ترس هالیوودی، که از جنبه روان پژوهانه. 
زیاد قلم را درگیر توضیحات فنی ماشین آلات و فناوری آینده نمی کند. لازم است الیاس بیلی از زمین به آئورورا برود. می رود. با یک کشتی کیهانی. از اتاقش هم درش نمی آورد. پس چیزی برای توضیح نمی ماند. اما اگر لازم باشد توضیحاتی هم بدهد، زیرکانه و منطقی است. مثل آنجا که در مورد خانه های سیاره آئورورا توضیح می دهد. بیشتر، تفسیر را به خواننده واگذار می کند و به اشاره ای اکتفا. یا شاید به فیلم نامه نویس و کارگردانی که در آینده قرار باشد کتابش را به فیلم برگرداند.
در ابتدای داستان، عاشقانه ای را به تصویر می کشد که زن تنهایی با یک روبات شبه انسان برقرار می کند. روباتی که به همه تجهیزات انسانی مجهز است و قانون اول روباتیک هم هست که او را بسوی عشق ب.ا.ز.ی با زنک تنها و افسرده سوق دهد. ماشینی که میتواند زنی را اغنا کند و مغز پوزیترونیکش هم امکان درک احساسات او را تا ارضای کامل می دهد. همین که بفهمد زن چه را خوش می دارد و چگونه، قانون اولش او را هدایت میکند. هر چند خود روبات از احساس لذت عاری است، اما برای رفع تمنای هر چه بیشتر زن و در پیروی از قوانین مغز روباتیکش، توانایی "تظاهرِ احساس" را پیدا کرده و همین برای زن بس است. او کسی را دارد که می تواند تا ابد برایش حرف بزند و او با شکیبایی گوش فرا دهد. کسی را دارد که هرگز او را نمی رنجاند. هرگز او را تنها نمی گذارد. همیشه گوش به فرمان است و توانایی جنسی اش همواره ناتمام و آماده به خدمت. 
این تصویر دهشتزایی است. امروز که نه روباتی است، نه مغز پوزیترونیکی، جوانان به ضرب و زور تن به ازدواج نمی دهند. وای که در آینده، روباتهای مذکر و مونث، با تمام قوای مثبت و بدون ذره ای نکتۀ منفی، در دسترس مشتاقان فراری از دردسر باشد.

اما شاهکار در انتهای داستان است. آسیموف به نحوی کوبنده و حیرت انگیز، خواننده خود را در برابر واقعیتی عریان و در دوردست ترسناک قرار می دهد که همان تصمیم گیریِ ماشینِ مجهز به ذهن پویایِ ساخته دست بشر، برای خودِ بشر است. اینکه خوبِ او را، ماشین خودساخته، خوبتر درک کند. در دوردست، خیالی و پنداری، هرچند کم سو، سو سو میزند که چه بسا در آینده، این رباتهای در خدمت انسان، این غلامان بشر، این کارگران انسان، عنان اختیار او را بدست گیرند و آدمی را برده و مطیع خود کنند. (3)

کتاب روباتهای سپیده دم، از کتابهای بسیار خوب و تحسین شده آسیموف است. اندیشه را به پرواز وادار می کند. کتاب سختی است و درک بالایی برای فهمیدن همه اشارات نویسنده لازم دارد. اما هر کس به ظن خود می تواند آسیموف را همراهی کند. توصیه به خواندن این کتاب برای مشتاقان گونه علمی تخیلی کار بیهوده ای است، زیرا هر آنکه دوست دار باشد، حتما خوانده، اما هر کس که در توانش است، نسخه انگلیسی را بخواند که متاسفانه در برگردان پارسی، چیزهایی از دست رفته که به کلیت اثر لطمه زده است.
***

نگاه کلی به سه اثر و جمع سه گانه آن:
آسیموف در خورشید عریان، یک جامعۀ انسانی را تشریح می کند که در عین فرو رفتن به نهایت فناوری، از فناوری گریزان است. همان انسانی که سالها قبل ترش به پهنه کیهان سفر کرده و سیارات دیگری را فتح، اما اکنون ( در زمان داستان ) توانایی ساخت کشتی های کیهانی را ندارد، خود خواسته یا به جبر چندان تفاوتی ندارد. به شهرهای غارمانندی خزیده و خود را از مادر زمین و جلوه های طبیعت دور کرده. در نتیجه نسلهای بعدی در این غارها پرورده شده اند و جسارت آن انسانهایی را که با بی باکی آسمانها را فتح کرده بودند، ندارد. از فناوری و نمونه بارز آن در کتاب که روبات است، به شدت فراری و معترض است. آن را تهدیدی علیه خود و زندگیش می داند. به دلیل انفجار جمعیت و کمبود شدید منابع، اجبار زندگی شبه کمونیستی را پذیرفته که همه چیز جیره بندی و کارتی است، حتی فیلم دیدن. 

اما دقیقا در مقابل جامعۀ خورشید عریان، سولاریا قرار دارد. سولاریا سیاره ای است بسیار کم جمعیت، بسیار پیشرفته و با تعداد حیرت انگیزی روبات، بیست هزار انسان در برابر دویست میلیون روبات. یاد روم باستان و برده های فراوان برای هر ارباب می افتم که در باغهای وسیع خود، حکم فرمایی میکردند. این مردمان در اراضی وسیع خودشان، یعنی یک بیست هزارم از سطح خشکی سولاریا و در خانه های بسیار بزرگ و فوق پیشرفته شان زندگی میکنند. پنجاه هزار روبات در خدمت دارند. آنها برایشان کار می کنند و اینها لم می دهند و 300 – 400 سال فکر می کنند. روباتها افکارشان را برایشان انجام می دهند. بر خلاف مردمان زمینی که همه جا به هم تنه می زنند، اینها حتی برای دیدن خودشان هم از فناوری استفاده می کنند. هرگز نزد هم نمی روند. آسیموف با اشاره ای طعنه گونه، این جامعه را در برابر زمین قرار داده. جامعه ای برهوت از جزایر جدای انسانی. طنز زیبایی هم دارد. تنها جامعه شناس این جامعه در حال تکوین اندیشه های جامعه سولاریا است، در حالی که اصولا جامعه ای در کار نیست. او در مقام جامعه شناس حتی از دیدن یک انسان از جامعه و فرهنگ دیگر که همان الیاس بیلی است، اکراه دارد.

اما آئورورا؛ این جامعه سپیده دَمان، این اولین جهان گشوده شده بدست انسان و این پیشرفته ترین و قدرتمندترین جامعه ای که انسان زمینی بنا نهاده. آنها با عاری کردن خود و محیط شان از آلودگی، طول عمرشان را به چند قرن رسانده اند. (4) جامعه ای شدیدا مبادی آداب و با فرهنگ پیشرفته. اگر نگویم یک جامعۀ آرمانی که چیزی در همان حد. همگان در نهایت آسایش و صلح زندگی می کنند. جنایات و کثافات زندگی زمینی، نه اصلا وجود دارد و نه تصورش ممکن. تنها جنایتی که رخ داده، یک روبات کشی است. اما در پس آن، صورتهای دیگر این آرمان سیاره رخ می نماید. همان سیاست بازی ها و همان دعوای بین دو جناح سیاسی. همان که همه جا هست. همان طعمِ قدرت و اثباتِ درست بودن "حرفِ من" و "اندیشۀ من" به هر طریق ممکن، و با کشتن و شستشوی مغزی و استفاده ابزاری از آدمیان. دانشمندی سیاست مدار و " گرگ"، از آدمهای دور و برش برای مقاصدش سوء استفاده می کند. طنازی آسیموف اینجاست که روباتی محصور در قوانین روباتیک، ذهن آدمیان را به ظرافت برای رسیدن به مقاصد به زعم خود صحیح و صلاح برای انسان، دستکاری می کند. آسیموف به طعنه اشاره می کند در این آرمان سیاره هم از این حرفها هست. اصلا هر جا آدمیزاد هست، همین بساط بپاست. آرمانی و غیرش توفیر نمی کند. سیاست است که پدر مادر ندارد و آدمیزاد، آدمیزاد است. شیرِ خام خورده.

 پی نوشت:

1 – بعضی، "خورشید عریان" را "خورشید برهنه" ترجمه کرده اند که اشتباه است. برهنه در پارسی به معنای لخت و بی لباس است و بیشتر در مورد انسان به کار میرود و در مورد اشیا چندان کاربردی ندارد. عریان در زبان عرب معنای لخت و برهنه و هم بدون پوشش می دهد. تعبیر بدون پوشش در اینجا بیشتر با کلمه naked همخوانی دارد، زیرا اشاره به الیاس بیلی می کند که از زمین و شهرهای سرپوشیده اش، برای اولین بار به مکانی آمده که خورشید، بالای سرش، بی هیچ مانعی نور افشانی می کند و او مجبور است بدون هیچ پوششی و برای بار اول این را تجربه کند.

2 – Aurora

3 – در داستان کوتاهی به نام "گواه"  از کتاب
"من روبات" ذهن خلاق آسیموف فراتر از اینجا را می انگارد و روباتی را در کالبد آدم سیاست مداری قرار می دهد که سودای ریاست جمهوری دارد.

همچنین: 3 – "کلارک"ِ فقید در اثر عمیق و فلسفی خود، 2001-یک اودیسه فضایی، شاهکاری بپا کرده از شورش هوش مصنوعی یا Artificial Intelligence برابر انسان

4- آسیموف بیوشیمیدان بوده و زیرکانه حدس زده که در آینده، پیشرفتهای پزشکی به طولانی تر شدن عمر انسان کمک خواهد کرد.
***