X
تبلیغات
رایتل
شنبه 18 مهر 1388

گربه - نوشته: آرتور سی. کلارک

گربه

نوشته: آرتور سی. کلارک
ترجمه: حسین ابراهیمی

***
این داستان آذر ماه 1371 در مجله دانشمند چاپ شده بود که من با اصلاح و بروز رسانی اینجا آورده ام.
***

وقتی صدای مرکز فرماندهی پایگاه(1) برخاست و مرا خواند، توی برج دیده بانی(2) بابل (دفتر شیشه ای و گنبدی شکلی مانند قالپاق ماشین و درست خارج از محور پایگاه فضایی) نشسته بودم و گزارش پیشرفت کارهای روزانه را می نوشتم. اتاقک شیشه ای که از هر سو به اطراف دید داشت، برای دفتر کار واقعا جای مناسبی نبود‏. فقط صد متر آن سو تر گروههای کارگران ساختمانی را می دیدم که با حرکات آهسته و باله مانندشان سرگرم اتصال قطعات پایگاه بودند. آنها قطعات پایگاه را همانند تکه های پازلی بزرگ کنار هم می چیدند. آن سوی آنها و در فاصله سی و دو هزار کیلومتر پایین تر از ما، در پهنۀ توده های ابرمانند ستارگان راه شیری، گوی باشکوه و سبز و آبی زمین دیده می شد. 
‏به صدای مرکز فرماندهی پاسخ دادم: "سرپرست پایگاه صحبت می کند، چی شده؟"
- رادار ما در فاصلۀ سه هزار و دویست متری و در حدود پنج درجه در  جهت  غرب شعرای یمانی(3) پژواک تقریبا ثابتی را نشان می دهد. می توانید مشاهده خود را از آن برای ما بیان کنید؟ 


به دلیل رعایت حق نویسنده، برگرداننده، ناشر؛ ادامه ی این داستان برداشته شده است.