X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 7 آبان 1388

آن سوی صحنه- ایزاک آسیموف-پیشگفتار کتاب غارهای پولادی

آنچه در ادامه میخوانید، پیش گفتاری است مربوط به چاپی از داستان های "غارهای پولادی" و "خورشید عریان" که به قلم آسیموف فقید نوشته شده است. کتاب غارهای پولادی در ایران توسط شهریار بهترین برگردان به پارسی و از سوی انتشارات شقایق در سال 1367 (چاپ دوم) به زیور طبع آراسته شده است. این پیش گفتار با تغییراتی در کلمات و انشاء آورده میشود و به غیر ار پی نوشت اول، باقی را من اضافه کرده ام.

***




پیش گفتار

آن سوی صحنه

سال ها بود که به عنوان خوانندۀ داستان های علمی تخیلی، با روبات، راز و نیازهای عاشقانه داشتم، ولی نوشتن دربارۀ آنها را از دهم ماهِ مِی 1939 آغاز کردم. حتا در سال 1939، این موضوع کاملا روشن بود که روبات ها، گذشته از مسائل دیگر، پدیدۀ تازه ای در داستان های علمی تخیلی نیستند. انسان های مصنوعی را می توان در اسطورها و افسانه های عهد کهن و دوران قرون وسطی پیدا کرد. کلمۀ "روبات" بار اول در نمایش نامه ای از "کارل چاپک" (1) به نام "R.U.R" به کار برده شد.
این نمایش نامه، نخستین بار به سال 1921 در چکسلواکی روی صحنه آمد، ولی به زودی به تمام زبان های دنیا برگردانده شد. "R.U.R" حروف اول عبارت (Rossum’s Universal Robots) به معنی "روباتهای جهانی راسوم" است. "راسوم" سرمایه داری انگلیسی است که انسان های ماشینی تولید می کند. این انسان های مصنوعی طوری طراحی و ساخته شده اند که بتوانند کارهای انسان را روی زمین انجام دهند تا بشر، با رهایی از کار کردن، زندگی آسوده بال و خلاقی را بگذراند. خود کلمۀ "روبات" از کلمه ای در زبان چک گرفته شده که به معنی "‌کار اجباری" است. گرچه "راسوم" هدف خوبی دارد، ولی کارها مطابق طرح و برنامۀ او پیش نمی رود؛ روبات ها سر به شورش بر می دارند و در نتیجۀ این شورش، نسل بشر از روی زمین برکنده می شود.
شاید جای شگفتی نباشد، وقتی در سال 1921، که تصوری از پیشرفت صنعتی به دست داده شد، همه آن را به عنوان حرکتی که به فاجعه ای جهانی خواهد انجامید، نگریستند. فراموش نکنیم که آن موقع جنگ جهانی اول با تانک ها، هواپیماها و گازهای سمی اش تازه به پایان آمده بود و "طرف تاریک قدرت"(2) را برای مردم به نمایش گذارده بود. "طرف تاریک قدرت" اصطلاحی است که در داستان علمی تخیلی "جنگ ستارگان" به کار رفته است. 

نمایشنامۀ "R.U.R" دید تیره و بدبینانۀ "فرانکشتین"(3) را نسبت به آدم های مصنوعی ساخت بشر، تیره تر کرد. در داستان "فرانکشتین" نیز همانند نمایشنامۀ "R.U.R" خلق نوع دیگری از انسان مصنوعی، به فاجعه می انجامد، هر چند دامنۀ فاجعه در اینجا به مراتب محدود تر از "R.U.R" است. به پیروی از این دو نمونه، در سال های 1920 و 1930، رسم بر این شده بود که روبات ها را مخلوق هایی خطرناک تصویر کنند، مخلوق هایی که بدون استثناء خالق خود را نابود می کردند. اخلاق پشت سر هم یادآوری می کرد : "چیزهایی هست که بشر نباید بداند."
حتی زمانی هم که جوانکی بیش نبودم، نمی توانستم خود را متقاعد سازم که اگر دانش، خطر عرضه کند، راه حل آن جهل و ندانستن است. همیشه فکر می کردم راه حل مقابله با خطر دانش، باید "خِرَد"(4) انسان باشد. نباید به این دلیل که دانش خطر دارد، از رفتن به طرف آن خودداری کنیم؛ بلکه باید یاد بگیریم از چه راه های امنی می توانیم آن را مهار سازیم و به کار گیریم. چرا که، گذشته از هر چیز، از آغاز تاریخ بشریت تاکنون، انسان همیشه در این راه مبارزه کرده است. هر نوع پیشرفت فناوری می تواند خطرناک باشد. آتش از همان ابتدا خطرناک بوده است. امروز، هم آتش و هم علم خطرناک هستند، ولی بشر بدون اینها، بشر نیست. 
به هر صورت، بدون اینکه به طور کامل بفهمم چه چیز داستان هایی که دربارۀ روباتها می خواندم ناخشنودم می کند، در انتظار چیز بهتری بودم و آن را در شمارۀ دسامبر 1938 مجلۀ "Astounding Science Fiction"(داستان های علمی تخیلی شگفت انگیز) (5) یافتم. در این شماره، داستانی با عنوان "هلن او – لوی" از "لستر دل ری"(6) به چاپ رسیده بود. در این داستان یک روبات با دیدی موافق و طرفدارانه به تصویر کشیده شده بود. فکر می کنم "هلن او – لوی" دومین داستان " دل ری" بود ولی از آن زمان به بعد، برای همیشه هواخواه پرو پا قرص "دل ری" شدم. (لطفا کسی این را به "دل ری" نگوید، او نباید بداند!) 
تقریبا در همان زمان، در شمارۀ ژانویۀ 1935 مجلۀ "Amazing Stories"(داستان های حیرت انگیز)،(7) "ایندو بیندر" در داستان "من، روبات" یک روبات همدرد را به نمایش گذاشت. این نوشته در مقایسه با داستان "هلن او – لوی" به مراتب کم مایه تر بود، ولی یک بار دیگر مرا تکان داد. به طرزی مبهم احساس کردم دلم می خواهد داستانی بنویسم که در آن یک روبات دوست داشتنی نشان داده شود. در دهم ماه مه 1939 نوشتن چنین داستانی را آغاز کردم. کار نوشتن داستان دو هفته طول کشید که مدت به نسبت زیادی بود. چون در آن روزها در مدتی خیلی کمتر از این می توانستم یک داستان کوتاه بنویسم. 
اسم این داستان را "روبی" گذاشتم. داستانی بود دربارۀ یک روبات پرستار که نگهداری از کودکی را بر عهده داشت. کودک او را دوست داشت، ولی مادر کودک از آن می ترسید. "فرد پوهل"(8) (که آن موقع نوزده سال داشت و از آن زمان تا کنون دوش به دوش من حرکت می کند،) عاقلتر از من بود. وقتی داستان را خواند، گفت که "جان کمپبل"(9) سردبیر همه کارۀ مجلۀ "Astounding" آن را چاپ نخواهد کرد، چون خیلی شبیه داستان "هلن او – لوی" است. حق با او بود. "کمپبل" درست به همین دلیل داستان را چاپ نکرد. 
ولی به زودی "فرد پوهل" سردبیر یک مشت مجلات جدید شد و در بیست و پنجم ماه مارس 1940، داستان مرا پذیرفت. داستان در شمارۀ سپتامبر 1940 مجلۀ "Super Science Stories" (ابر داستان های علمی) به چاپ رسید.(10) اسم داستان از "روبی" به "هم بازی عجیب" تغییر یافته بود. (" فرد" همیشه این عادت وحشتناک را دارد که عنوان ها را تغییر دهد و بدبختانه عنوانی بدتر از قبلی انتخاب می کند. از آن زمان تاکنون این داستان بارها به چاپ رسیده، ولی همیشه با همان عنوان اصلی که من برایش برگزیده بودم.) 
با وجود به چاپ رسیدن داستان، در آن روزها ناخشنود بودم از اینکه نمی توانستم داستانی در این زمینه به "کمپبل" بفروشم و به همین دلیل کوشیدم داستان دیگری در زمینه روبات بنویسم. پیش از آغاز، اندیشۀ خودم را با "کمپبل" در میان نهادم. میخواستم یقین کنم "کمپبل" به دلیل دیگری غیر از کم مایگی در نویسندگی، داستان را رد نخواهد کرد. بعد از آن بود که داستان "خرد"‌ را نوشتم که در آن یک روبات، به اصطلاح، مذهبی می شود. 
در بیست و دوم نوامبر 1940 "کمپبل" این داستان را از من خرید و در شماره آوریل 1940 مجلۀ خود آن را چاپ کرد. سومین بار بود داستانی را به "کمپبل" می فروختم و اولین بار بود که آن را به همان صورت و بدون اصلاح و تجدید نظر، می پذیرفت. از این موضوع به اندازه ای خوشحال شدم که به سرعت شروع کردم به نوشتن داستان سومی درباره روبات. این داستان دربارۀ روباتی بود که افکار دیگران را می خواند و من اسم این داستان را "دروغگو!‌" گذاشتم. "کمپبل" این یکی را هم پذیرفت و در شمارۀ مه 1940 چاپش کرد . بدین ترتیب در دو شمارۀ پشت سر هم، دو داستان روبات به چاپ رسانده بودم. 
بعد از آن دیگر قصد نداشتم بایستم. یک سلسله داستان پشت سر هم چاپ کردم، و مهم تر از آن: در بیست و سوم دسامبر 1940، وقتی داشتم اندیشۀ خودم را دربارۀ یک روبات کاشف افکار دیگران با "کمپبل" در میان می گذاشتم، ناگهان متوجه شدیم داریم دربارۀ قوانین حاکم بر رفتار و حرکات روبات بحث می کنیم. این اندیشه به ذهنم رسید که روبات ها ابزارهای مهندسی ای هستند که داخلشان دستگاه های ایمنی کار گذاشته شده، اینجا بود که من و "کمپبل" به طور شفاهی دربارۀ چگونگی این تدابیر ایمنی با همدیگر صحبت کردیم و همین صحبت ها بعدا مبنای تدوین "سه قانون روباتیک"(11) قرار گرفت. نخست، شکل نهایی این قانون را روی کاغذ آوردم و در داستان روبات خودم را که در شمارۀ مارس 1940 "Astounding" به چاپ رسید، به طور ضمنی آن را به کار گرفتم. "سه قانون روباتیک" نخستین بار در صفحۀ 100 همان شماره چاپ شد. من گَشتم و این صفحۀ مجله را پیدا کردم، چون در صفحه ای که "سه قانون روباتیک" به چاپ رسیده، تا آنجا که من می دانم برای اولین بار در تاریخ دنیا از کلمۀ "Robotics" استفاده شده است. 
در سال های 1940 همکاریم را با مجلۀ "Astounding" همچنان ادامه دادم و چهار داستان دیگر در مورد روبات برای آن مجله نوشتم. این چهار داستان عبارتند از : " آن خرگوش را بگیر" ، "فرار" که "کمپبل" عنوان آن را به "فرار معمایی" تبدیل کرد، چون دو سال پیش، داستانی با عنوان "فرار" را منتشر کرده بود)، "مدرک" و "برخورد گریز پذیر". این داستان در شماره های فوریۀ 1944، اوت 1945، سپتامبر 1946 و ژوئن 1950 مجلۀ "Astounding" چاپ شدند.
در سال 1950، بنگاه های انتشاراتی مهم، به ویژه بنگاه "Doubleday Publisher" و "کمپانی"، شروع کردند(12) به چاپ داستان های علمی به صورت کتاب های جلد مقوایی. در ژانویه 1950 انتشاراتی "Doubleday Publisher" نخستین کتاب مرا به چاپ رساند. این کتاب داستانی علمی تخیلی بود به نام "ریگی در آسمان". بعد، به سرعت دست به کار شدم تا داستان بلند دیگری بنویسم که به صورت کتاب درآید.
"فرد پوهل" که آن موقع برای مدتی کوتاه نمایندۀ من بود، گفت شاید بتوانیم از جمع آوری داستان های کوتاه روبات که پیشتر منتشر کرده بودم، یک کتاب جور کنیم. آن موقع انتشاراتی "Doubleday" مایل به چاپ مجموعۀ داستان های کوتاه نبود، ولی یک انتشاراتی دیگر که خیلی کوچکتر از "دابل دی" بود ، به این کار علاقه نشان می داد. این انتشاراتی کوچک "Gnome Press" نام داشت.(13)
در هشتم ژوئن 1950، این مجموعه به "Gnome Press" داده شد. عنوانی که برای این مجموعه برگزیده بودم "مغز و آهن"‌ نام داشت. ناشر سرش را تکان داد: "بیایید اسمشو بذاریم ؛ من، روبات".(14)
 گفتم : "نمی تونیم، ده سال پیش "ایندو بیندر" داستان کوتاهی با همین عنوان نوشته .‌" 
ناشر گفت : "چه اشکالی دارد". کتاب من در واقع نسخۀ پاکیزه شدۀ آن چیزی بود که "ایندو بیندر" مطرح کرده بود. گرچه با ناراحتی، ولی به هر حال پذیرفتم که اسم کتاب همان "من، روبات" باشد. "من ، روبات" دومین کتاب من بود و درست پیش از پایان سال 1950، از چاپ بیرون آمد. 
این کتاب در برگیرندۀ هشت داستان کوتاه در مورد روبات بود که آن ها را در مجلۀ "Astounding" چاپ کرده بودم. این داستان ها با ترتیب تازه ای پشت سر هم قرار گرفتند تا پیشرفت منطقی تری را در کار نشان بدهند. گذشته از این، اولین داستان روبات خودم، "روبی" را نیز در این مجموعه جای دادم، هر چند "کمپبل" از چاپ آن در مجلۀ "Astounding" خودداری کرده بود. (بزودی این مجموعه را در همین صفحه منتشر خواهم کرد. سپهر رادمنش) 
در سال های 1940، سه داستان دیگر در زمینۀ روبات ها نیز نوشته بودم که "کمپبل" یا آن ها را رد کرده بود یا اصلاً ندیده بود. ولی این داستان ها در مسیر مستقیم پیشرفت من در نوشتن داستان های روباتیک قرار نداشتند، از این رو آن ها را از مجموعۀ اول کنار گذاشتم. اما، همین داستان ها و چند داستان دیگری که در همان دهه تا چاپ "من، روبات" ، نوشته شده بودند، در مجموعۀ بعدی به چاپ رسیدند. همۀ آن ها بدون استثنا در مجموعه ای به نام "روبات کامل" چاپ شدند. این مجموعه را انتشاراتی "Doubleday" در سال 1982 منتشر کرد.
"من، روبات" در زمان انتشارش سروصدای زیادی نکرد، ولی به تدریج و سال به سال به فروش رفت. در مدت پنج سال چاپ های دیگری از این مجموعه درآمد: چاپ "نیروهای مسلح"، چاپ جلد مقوایی نا مرغوب تر دیگر، چاپ انگلیسی، چاپ آلمان (نخستین چاپ کتابم به زبان خارجی). در سال 1956 حتا "New American Library" این مجموعه را به صورت کتابی جلد کاغذی در آورد.(15)
تنها اشکالی که پیش آمد، "گنوم پرس" بود که به زحمت خود را سر پا نگه می داشت، هیچ گزارش درستی از اوضاع به من نمی داد و پرداخت هایش نیز نا مرتب تر از همه بود. (این وضع در مورد سه کتاب سه گانۀ "بنیاد" من که "گنوم پرس" نیز آن ها را منتشر کرد، ادامه داشت. در سال 1961، "دابل دی" از این حقیقت که " Gnome Press" دچار مشکل است، با خبر شد و آن گاه دوتایی نشستند و دربارۀ ترتیب تحویل و ادارۀ "من، روبات" و همینطور سه گانۀ "بنیاد"(16) من به توافق رسیدند. از این زمان به بعد، کتاب ها وضع بهتری پیدا کردند. در حقیقت "من ، روبات" از زمان انتشار تاکنون، یعنی به مدت 33 سال، همیشه زیر چاپ بوده. در سال 1981، این کتاب برای ساختن فیلم فروخته شد، گرچه این فیلم هنوز ساخته نشده است.(17) "من، روبات" تا آنجا که می دانم، تاکنون به هیجده زبان مختلف خارجی، از جمله روسی و عبری، برگردانده و چاپ شده است.
مثل اینکه از داستان جلو می افتم.
بیایید برگردیم به سال 1952، یعنی زمانی که "من، روبات" به عنوان کتابی از انتشاراتی "Gnome Press" لنگ لنگان راه می پیمود و من هیچ امیدی به موفقیت آن نداشتم. درآن زمان مجله های درجه اول تازه ای در زمینۀ نوشته های علمی تخیلی در عرصه مطبوعات ظاهر شده بود و این رشته از ادبیات در یکی از دوران های پر رونق خود به سر می برد. 
مجلۀ "Fantasy and Science Fiction" در سال 1949(18) و مجله "Galaxy Science Fiction" در سال 1950 به بازار آمد.(19) با ورود این مجله ها، "جان کمپبل" انحصار خود را در این رشته از دست داد و "دوران طلایی" سال های 1940 به سرآمد.
شروع کردم به نوشتن برای "هوراس گلد"(20) سردبیر مجلۀ "Galaxy". درضمن، دراین دوره، با آرامش بیشتری می نوشتم. به مدت هشت سال فقط برای "کمپیل" نوشته بودم و این احساس به من دست داده بود که نویسنده ای هستم که تنها یک سردبیر دارد و اگر اتفاقی برای این سردبیر -کمپبل- بیفتد، کارم تمام است. وقتی موفق شدم داستانی به "هوراس" بفروشم خیالم راحت شد، نگرانیم در این زمینه از بین رفت و به آرامش رسیدم. "هوراس" حتا داستان بلند دومم را به صورت پی در پی منتشر کرد. عنوان این داستان "ستاره ها، همچون غبار" بود که البته "هوراس" آن را به "تایران" تغییر نام داد و من آن را یک عنوان وحشتناک تلقی کردم. 
از سوی دیگر، در این دوران "گلد" تنها سردبیر من نبود. به طور کلی در آن زمان قصد نداشتم داستان روبات دیگری بنویسم. به نظر می رسید چاپ مجموعۀ "من، روبات" این بخش از حرفۀ ادبی مرا به پایان طبیعیش نزدیک کرده و من داشتم به سوی چیزهای دیگر کشیده می شدم.
اما "گلد" که داستانی پی در پی از من چاپ کرده بود، میل داشت من داستان دیگری بنویسم. به ویژه که "کمپبل" پذیرفته بود داستان بلند تازۀ من، یعنی "جریان های فضا" را به صورت پیوسته چاپ کند. 
در نوزدهم آوریل 1952 "گلد" و من داشتیم دربارۀ موضوع داستان تازه ای که قرار بود در "Galaxy" چاپ شود، صحبت می کردیم. "گلد" پیشنهاد کرد یک داستان در مورد روبات بنوسیم. من سرم را به شدت تکان دادم و پیشنهادش را رد کردم.
روباتهای من فقط در داستانهای کوتاه ظاهر شده بودند و به هیچ وجه اطمینان نداشتم بتوانم داستانی بلند که تمامیش بر مبنای روبات باشد، بنویسم. 
"گلد" گفت: "معلومه که می تونی. چطوره داستانی در بارۀ دنیایی پرجمعیت بنویسی که در آن روباتها کار انسان ها را از دستشون می گیرند ؟"
گفتم: "خیلی کسل کننده است، مطمئن نیستم بتونم از عهدۀ یه داستان سنگین روانی بربیام." 
- "به روش خودت اونو بنویس. تو، داستان های پلیسی رو دوست داری. پس داستانت را بر مبنای وقوع قتلی در این دنیای پر جمعیت پایه ریزی کن و اون وقت یه کارآگاه تو داستان بذار که به اتفاق همکار روباتش، راز این جنایت رو کشف بکنه. اگه کارآگاه نتونه راز جنایت رو کشف کنه، روبات جانشین اون می شه و کارش رو از دستش می گیره."
این موضوع به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد. "کمپبل" همیشه می گفت یک داستان علمی تخیلی پلیسی، تضادی در خود دارد. می گفت پیشرفت در فناوری گرفتاری های کارآگاهان را حل خواهد کرد و دیگر مجالی برای هنرنمایی آنان نخواهد ماند و سر خواننده کلاه خواهد رفت. 
من نشستم و به خود گفتم باید داستانی بنویسم که سه شرط عمده داشته باشد: 1- یک داستان پلیسی کلاسیک باشد. 2- سر خواننده کلاه نرود 3- یک داستان علمی تخیلی واقعی باشد. نتیجۀ کار همین داستان "غا رهای پولادی"(21) است. 
این داستان بلند به عنوان داستانی سه قسمتی در شماره های اکتبر، نوامبر و دسامبر 1953 مجلۀ "Galaxy" به چاپ رسید و در سال 1954 به عنوان یازدهمین کتاب من از طرف بنگاه "Doubleday" منتشر شد. 
کم ترین تردیدی وجود ندارد که "غار های پولادی" موفق ترین کتاب من تا آن روز بود. بهتر از تمام کتاب های پیشینم به فروش رفت، خواننده ها نامه های زیادی دربارۀ آن برایم نوشتند، و مهمتر از همه "Doubleday" گرمتر از همیشه برایم لبخند زد. تا آن موقع مسئولین "Doubleday" پیش از اینکه قرار دادی با من بنویسند، خلاصۀ کتاب و بعضی از قسمت هایش را از من می خواستند، ولی از آن تاریخ به بعد، فقط کافی بود بگویم می خواهم کتاب دیگری بنویسم، همین برای امضای قرارداد، کافی بود. 
"غارهای پولادی" در حقیقت به اندازه ای موفقیت آمیز بود که من چاره ای نداشتم جز اینکه دنبالۀ آن را نیز بنویسم. فکر می کنم اگر کار "دانش برای عموم" را آغاز نکرده بودم و آن را بسیار لذت بخش نیافته بودم، بی درنگ نوشتن داستانی را که دنبالۀ "غارهای پولادی" باشد، شروع می کردم. ولی سر انجام در سال 1955 در عمل نوشتن داستان "خورشید عریان"(22) را آغاز کردم. باتمام این ها، وقتی شروع به نوشتن کردم، کار به آرامی پیش رفت. "خورشید عریان" از خیلی جهات در کفۀ دیگر ترازوی "غارهای پولادی" قرار می گیرد. ماجرای "غارهای پولادی" روی زمین اتفاق می افتد، در دنیایی که تعداد انسان ها در آن زیاد و تعداد روباتها، اندک است. ماجرای "خورشید عریان" در "سولاریا" اتفاق می افتد، دنیایی که در آن تعداد روباتها زیاد و تعداد انسان ها اندک است. افزون بر این، هر چند من در داستان هایم از بازگویی داستان های احساساتی عاشقانه می پرهیزم، در "خورشید عریان" یک داستان عشقی ناگفته را تصویر می کنم. 
این داستان کاملا راضیم کرد و در قلب خودم چنین احساس می کردم که از "غارهای پولادی" نیز بهتر است، ولی مانده بودم که با آن چکار کنم؟ من به نحوی از "کمپبل" دلسرد شده بودم. "کمپبل" فقط قسمت عجیب و غریب چیزی را که می توان علم دروغین ناامید انتخاب کرده بود و درنتیجه به اموری که ارتباط چندانی با علم نداشتند علاقمند شده بود، به اموری مانند بشقاب پرنده های دور از علم و پدیده های روانی عجیب و غریب و خیلی مسایل تردید برانگیز دیگر، از سوی دیگر، من به "کمپبل" خیلی مدیون بودم و حالا از اینکه تا اندازۀ زیادی سوی "گلد" آمده بودم، احساس گناه می کردم. "گلد" دو تا از کتاب هایم را پشت سر هم چاپ کرده بود. ولی از آنجا که "خورشید عریان" هیچ ارتباطی با او نداشت، می توانستم آن را هر طور که دلم می خواهد عرضه کنم. از این رو داستان را به "کمپبل" پیشنهاد کردم و او در دم آن را پذیرفت. آن گاه "خورشید عریان" به صورت داستانی سه قسمتی در شماره های اکتبر ، نوامبر و دسامبر سال 1956 مجلۀ "Astounding" به چاپ رسید. این بار "کمپبل" عنوان مرا هم تغییر نداد. در سال 1957 "خورشید عریان" به عنوان بیستمین کتاب من از طرف "Doubleday" منتشر شد. 
"خورشید عریان" نیز اگر نگویم موفق تر از ("غارهای پولادی" بود، دست کم باید بگویم به همان اندازه موفقیت به همراه آورد و "دابل دی" بی درنگ یاد آور شد که نباید قضیه را همین جا رها کند. گفت باید سومین کتاب را نیز در همین زمینه بنویسم و یک " سه گانه "(23) به وجود بیاورم، همان طور که کتاب های سه گانۀ سری "بنیاد" یک "تریلوژی" ساخته بودند.
در مجموع با این پیشنهاد موافقت کردم. از طرح کتاب سوم اندیشۀ خامی در ذهن داشتم و نیز عنوانی برایش انتخاب کرده بودم : "مرزهای بی نهایت".
در جولای 1958، خانواده ام در منزلی ساحلی، در "مارشفلید" واقع در‌ "ماساچوست" داشتند تعطیلاتشان را می گذراندند، برنامه ام این بود که همان جا مشغول کار بشوم و مقدار زیادی از کارهای داستان تازه ام را به انجام رسانم. قرار بود محل وقوع حوادث داستان، سیارۀ "آئورورا" باشد، سیاره ای که در آن از نظر تعداد، میان انسان ها و روبات ها، تعادلی بر قرار باشد و از این نظر، کفۀ ترازو، نَه مانند "غارهای پولادی" به نفع انسان ها باشد و نه مثل "خورشید عریان" به نفع روبات ها، افزون بر این، قرار بود عنصر عشق و عاشقی در این داستان پر رنگ تر شود.
همه چیز آماده بود، ولی به نظر می رسید یک جای کار اشکال دارد. در سال 1950 روز به روز بیشتر به موضوع های غیر تخیلی علاقمند می شدم و برای اولین بار داستانی را آغاز می کردم که پیش نمی رفت، کشش نداشت. بعد از نوشتن چهار فصل، حوصله ام سر رفت و آن را کنار گذاشتم. به این نتیجه رسیدم که در قلبم احساس می کنم نمی توانم ماجرایی احساساتی و عاشقانه را در داستانم پیش ببرم، نمی توانم به طور کاملاً مساوی تعادلی در ترکیب روبات - انسان، به وجود بیاورم.
به مدت 25 سال وضع بدین صورت باقی ماند. در این مدت نه "غارهای پولادی" و نه "خورشید عریان"، هرگز از نظرها محو نشدند و همیشه زیر چاپ بودند. این دو داستان، در کنار هم، در مجموعۀ "داستان های روبات" و همچنین همراه مجموعه ای دیگر از داستان های کوتاه، با عنوان "بقیۀ روبات ها"، به چاپ رسیدند. از آن گذشته، این دو داستان تاکنون بارها به صورت کتاب های جلد کاغذی چاپ شده اند.
بدین ترتیب در این 25 سال، خواننده ها همیشه این دو کتاب را دم دست داشته اند تا آن ها را بخوانند و به تصور من از آنها لذت ببرند. در نتیجه، خیلی ها به من نامه نوشته و خواستار داستان سوم شده اند. در بعضی جلسات نیز نوشتن داستان سوم را مستقیم از خودم خواسته اند.
این درخواست، به جز تقاضاهایی که برای نوشتن داستان چهارم از سلسله داستان های سه گانۀ "بنیاد" از من می شد، نتیجه بخش ترین در خواست بود. 
هر موقع که از من می پرسیدند آیا می خواهم داستان روبات سومی بنویسم یا نه، همیشه جواب می دادم: "بله ... یه روز ... پس دعا کنید عمر طولانی داشته باشم".
احساس می کردم هر جور هست باید این داستان را بنویسم، ولی با گذشت سال ها بیشتر و بیشتر مطمئن می شدم که از عهده اش بر نمی آیم و با اندوهی بیشتر و بیشتر، متقاعد می شدم که داستان سوم هرگز نوشته نخواهد شد.

ولی با تمام این ها، در مارس 1983 داستان سوم را – در پی انتظاری چنین طولانی – به "Doubleday" عرضه کردم. این داستان هیچ ارتباطی با تلاش نافرجام سال 1958 ندارد و اسمش " روبات های سپیده دم"(24) است. "Doubleday" آن را در اکتبر 1983 منتشر خواهد کرد. تا همینجا کافیست. دیگر نمی خواهم دربارۀ این کتاب چیزی بگویم. این پیشگفتار مربوط است به چاپ تازۀ داستان های "غارهای پولادی" و "خورشید عریان" که به صورت کتاب های جلد کاغذی از سوی انتشارات "Del Rey" منتشر می شود. ماجرای نوشتن داستان سوم مطلبی است که باید به آینده واگذاشت.

  ایزاک آسیموف
  نیویورک

***

پی نوشتها (به جز شماره 1، باقی پی نوشتها از کتاب نیست و من آنها را به این مقدمه افزوده ام.)

1 – از این نویسنده سالها پیش در سال 1326 کتاب "کارخانه مطلق سازی" به ترجمه حسن قائمیان منتشر شده است. 
کارل چابک نویسنده پرآوازه چکسلواکی سابق، افزون بر داستان کوتاه، رمان و نمایشنامه، داستانهای علمی تخیلی نیز تالیف کرده است. یکی از شاهکارهای چابک که را مشهور ساخت، درام تخیلی R.U.R است که حمله ای به آمریکایی مآبی خشک و انتقاد از کسانی است که ایمان به ترقی علوم و ماشین دارند. ( نقل از مقدمۀ کتاب "کارخانه مطلق سازی")

2 - Dark Side of the Force
http://starwars.wikia.com/wiki/Dark_side_of_the_Force

Opposite: Light Side of the Force
http://starwars.wikia.com/wiki/Light_side_of_the_Force

3 – Frankenstein
http://en.wikipedia.org/wiki/Frankenstein
Character who created a monster in the novel "Frankenstein" by Mary W. Shelley; monster who has the appearance of a man; destructive force that eventually destroys its creator 
شخصیت فرانکشتین توسط مری شلی آفریده شد. هیولایی که خوش قلب بود، اما توسط مردم عامی پذیرفته نشد و کمر به نابودیش بستند و او را به آتش کشیدند. اما هیولا زنده ماند و داستان ادامه پیدا کرد. 

4 – Wisdom

5 - Astounding Science Fiction
http://www.andrew-may.com/asf/index.htm

6 - Lester Del Rey, 1915 -1993
http://en.wikipedia.org/wiki/Lester_del_Rey

7 - Amazing Stories Magazine

8 - Frederik Pohl
http://en.wikipedia.org/wiki/Frederik_Pohl

9 - John W. Campbell
http://en.wikipedia.org/wiki/John_W._Campbell
http://www.fantasticfiction.co.uk/c/john-w-campbell/

10 - Super Science Stories
http://en.wikipedia.org/wiki/Super_Science_Stories


12 - Doubleday Publisher
http://www.doubleday.com.au/
http://en.wikipedia.org/wiki/Doubleday_(publisher( 

13 - Gnome Press
http://en.wikipedia.org/wiki/Gnome_Press

14 – I, Robot
http://en.wikipedia.org/wiki/I,_Robot_(film)

15 - New American Library
http://en.wikipedia.org/wiki/New_American_Library

16 - Foundation series
http://en.wikipedia.org/wiki/Foundation_series

17 – در زمانی که آسیموف این مقدمه را مینوشت، هنوز فیلمی به اقتباس از این داستان کوتاه ساخته نشده بود. فیلم من، روبات در سال 2004 با بازی ویل اسمیت، ساخته شد.

18 - Fantasy and Science Fiction Magazine
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Magazine_of_Fantasy_&_Science_Fiction

19 - Galaxy Science Fiction Magazine
http://en.wikipedia.org/wiki/Galaxy_Science_Fiction

20 - Horace Gold
http://en.wikipedia.org/wiki/Horace_Gold

21 - The Caves of Steel
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Caves_of_Steel
http://www.science-fiction.blogsky.com/1388/06/20/post-28/
http://www.science-fiction.blogsky.com/1388/06/28/post-29/

22 - The Naked Sun
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Naked_Sun
http://www.science-fiction.blogsky.com/1388/06/28/post-29/

23 - Trilogy: series of three related works each of which is complete in and of itself.

24 - The Robots of Dawn
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Robots_of_Dawn
http://www.science-fiction.blogsky.com/1388/06/28/post-29/