X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 20 مرداد 1389

سفر هشتم - از یادنامه های یون تیخی


سفر هشتم - از یادنامه های یون تیخی

بخش نخست


پیش¬گفتار


شاید برای خوانندگان بسیاری، استانیسلاو لِم اسمی ناآشنا باشد، اما دوستاران داستانهای علمی-تخیلی او را به خوبی می¬شناسند. مهمترین نوشته¬ی این نویسنده¬ی نامدار لهستانی، سولاریس است که شاید خوانده باشید. لِم نویسنده¬ای اندیشمند و فیلسوف بوده و در جای جای نوشته¬هایش نشانگانِ ژرفناکِ فلسفی هویداست. به ویژه در نَسکِ سولاریس که این نشانگان فراوان¬تر و بیرون از دریافت همگان است و باز، به ویژه آنکه فیلم¬سازِ بسیار برجسته¬ای چون تارکوفسکی از آن چنان فیلمی ساخته که در مایه¬های بسیار ژرفناک فلسفی پیچیده شده و جز دوستاران تارکوفسکی و سینمای اندیشه، دیگران شاید بیش از چند دقیقه¬ای تواناییِ تاباوری این فیلم نمونه¬وار را نداشته باشند.
داستانهای یون تیخی، داستانهایی خنده¬آور و شادافرین است. اما نباید ساده انگاشت که نویسنده تنها به آفرینش خنده پرداخته، که براستی این¬گونه نیست. در این داستان، جایگاه آدمی را در جهان آفرینش به سخره می¬گیرد و آنانی را که خود را تافته¬ی جدا بافته در کیهان و در آفرینش می¬دانند به گفتاری سراسر خُردْنِگرانه و شکاننده می¬نگرد و نه تنها به بنیان¬های این اندیشه می¬تازد که از ریشه آنها را می¬برد. هنوز یاد و یادنامه¬ی جانورانی چون هیتلر و موسیلینی از یادها نرفته است. در این وبگاه بسیار گفته¬ام، جهانی که ما می¬پنداریم، چنان ناجوانمردانه پهن¬ْپهنه و گسترده است که یارای پنداشت آن را نداریم و زمین چنان ناجوانمردانه کوچک و خُرد استْ در همسنگی با جهانْ که این را هم یارای اندیشیدن نیست، پس آدمی در این بین، بنیادینْ از هیچ هم هیچ¬تر است. و این تنها برای یاداوری بود چون لِم هم در این داستان به زیبایی و شیوایی همین درونمایه را بازیاداوری می¬کند.
این نوشتار با آنکه سراسر پارسی است، اما دریافت آن سخت است و ازین¬رو واژه¬نامه¬ای به پایانش افزودم که واژگان به کار رفته در همین داستان را در بر می¬گیرد، برای دوستاران به پارسی¬گویی و پارسی¬نویسی.
این برابرسازی و پیرایش کمی سخت و سنگین شده، اما از شما خواهش می¬کنم که یک بار آن را بخوانید و واژه¬نامه را زیر دید داشته باشید، به شما قول می¬دهم که بار دومِ خواندن، گوارایی سُرِش ¬واژگان پارسی را زیرِ زبانتان حس خواهید کرد.
دیگر آنکه با توجه به در دسترس نبودن نیم¬فاصله در وبگاه بلاگ اسکای، ساختار نوشتار به هم ریخته که من چاره¬ای برای این مشکل در چنته ندارم و امدوارم که مرا ببخشید.




***



سفر هشتم
از یادنامه¬های یون تیخی
نوشته: استانیسلاو لم
برگردان، ویراستاری، برابرسازیِ واژگان و بازنویسی: سپهر رادمنش



***


ماجرا از این قرار بود. من نماینده یا به گفته¬ی درست¬تر، نامزد نمایندگی زمین در سازمان سیاره¬های هم¬پیمان یا UPO بودم. در واقع، در نشست عمومی، نه نامزدی مرا، که نامزدی همه¬ی ‏زمینیان قرار بود بررسی شود.
‏من در سراسر زندگی ستاره¬ای خود، از پدیداری در برابر مردم دستخوش چنین هراسی نشده بودم. زبانم مانند یک تکه چوبِ خشک، توی دهانم لق لق می¬کرد. هنگامی که از استارباس (یا خودروی جمعی! ستاره¬ای) پیاده شدم و پا بر قالیچه¬ی سرخ گذاشتم، نفهمیدم نرمی از آن قالیچه بود که زیر پاهایم فرو می¬رفت و یا از زانوهایم. قرار بود چندین و چند سخنرانی ایراد کنم،




ولی گلویم کاملا خشک شده بود و از آن هیچ صدایی درنمی¬آمد. چشمم افتاد به یک ماشین بزرگ درخشان با پیشخوان نیکلی و شکاف کوچکی برای انداختن سکه. از هیجان فراوان، بی¬درنگ سکه¬ای به درون انداختم و لیوانی را که از سر دوراندیشی ‏همراه آورده بودم، زیر شیرش گرفتم. این، در واقع نخستین برخورد و تماس سیاسی و دیپلماتیک بین سیاره¬ای آدمیزاد در پهنه¬ی راه شیری بود، چون این ماشین خودکارِ نوشابه به گمانِ من، چیزی یا کسی نبود جز جانشین سرپرست گروه نمایندگی تَرَکان در لباس تمام رسمی. خوشبختانه همین تَرَکانی¬ها می¬خواستند نامزدیِ ما را در گردهمایی و نشست همگانی پیشنهاد کنند. اما من این را سپس¬تر فهمیدم و هنگامی که آن دیپلمات بلندپایه روی کفشهایم تف کرد، آن را به فال بد گرفتم، در صورتی که این تنها یک بیرون¬ریزی پیش¬پاافتاده و خوش بویِ غده¬ی احوالپرسی ایشان بود. من پس از آنکه قرص آگاهِگانی ـ ترجمانی را که یک کارمند با ادب یو. پی. او به من داد، خورده و فرو دادم، متوجه داستان شدم. سر و صداهای دوروبر ناگهان به گفتگوهای معنی¬دار و دریافتنی دگرگون شد و گویهای آلومینیومی که در انتهای قالیچه¬ی گرانبها به صورت چهارگوش چیده شده بودند، گارد احترام از کار درآمد. مرد تَرَکانی که به پیشواز من آمده بود و تا آن هنگام مرا بیشتر به یاد یک بشکه¬ی بزرگ می¬انداخت، به نظرم مانند یک آشنای دیرین با ریختی سراسر هنجار رسید. تنها هراسم از مردمان از بین نرفت. یک خودروی ویژه¬ی جابه¬جایی هَستمَندان دو پا، از جمله آدمیزاد، جلو آمد. تَرَکانیِ همراهِ من با دشواری فراوان سوار شد و در حالی که در سمت چپ و در همان حال در سمت راست من جا می¬گرفت گفت: "میهمان ارجمند زمینی، مشکل کوچکی پیش آمده است. سرپرست اصلی گروه نمایندگی ما که باید به عنوان کارشناس مسائل زمین، موضوع نامزدی شما را در دستور روز مطرح کند، بدبختانه دیروز عصر به پایتخت فراخوانده شد و من جانشین او شدم. آیا با صورت جلسه آشنا هستید؟"
‏ـ "نه... فرصت نداشتم..." مِن و مِن کردم و خواستم آسوده¬تر بنشینم، اما انگار نیازمندیهای بدن آدم در ساخت نشیمنگاه به اندازه¬ی کافی در نظر گرفته نشده بود. نشیمنگاه در واقع چاله¬ای بود به گودیِ کمابیش نیم متر و در دست¬اندازها زانوهایم به پیشانیم می¬خورد.
‏تَرَکانی گفت: "باری، کاری نمی¬شود کرد." گلویی صاف کرد، از لباس چین¬دارش که دارای اشکالِ هندسیِ اتو خورده با پرداخت و درخشش فلز‏ی بود ‏و من آن را نخست به جای دستگاه نوشابه فروشی گرفته بودم، فش فش آهسته¬ای بلند شد و او این طور ادامه داد: "بشریت، چه نام پرشکوهی! ببینید، من وظیفه دارم همه چیز را در مورد شما بدانم. گروه ما در مورد ماده¬ی هشتاد و سه در دستور جلسه گفتگو و پیشنهاد خواهد کرد که شما به هموندیِ رسمی  الوداد درآیید... استوارنامه¬تان را که گم نکرده¬اید؟" این جمله¬ی آخر را به قدری ناگهانی گفت که من دستپاچه شدم و با شدت پاسخ منفی دادم. آن تومار پوستی را که از عرق، قدری نرم شده بود، با دست راست محکم گرفته بودم.
‏او دوباره آغاز کرد: "خوبست. پس من هم در سخنان خود دستاوردهای سترگ شما را که به خاطر همانها به اتحادیه¬ی ستاره¬ای دعوت شده¬اید، بر خواهم شمرد... خودتان که متوجه هستید، این بیشتر یک جور تشریفات از مد افتاده است. شما فکر می¬کنید که با پیشنهاد عضویت شما مخالفت شود؟ مگر نه؟"
‏من همین طوری از دهانم پرید: "نه، نه... فکر نمی¬کنم..."
‏ـ "البته، چه مخالفتی! اینها همه تشریفات است. با این همه، من به آگاهگانی نیاز دارم، شواهدی، جزئیاتی، عنایت که می¬فرمایید؟ آیا شما به انرژی هسته¬ای دست یافته¬اید؟"
‏بی¬درنگ پاسخ دادم: "پس چی؟"
‏ـ "بسیار بسیار عالی است. صحیح است، اینجا هم نوشته شده... سرپرست یادداشتهایش را برای من گذاشته، اما دست نوشته¬اش کمی... آه... بله، پس فرمودید در چه تاریخی به انرژی هسته¬ای دست یافتید؟"
‏ـ "اِاِاِاِم... ششم آگوست هزار و نهسد و چهل و پنج! بر مبنای سال زمین."
ـ "زنده باد! خب، این تاریخ مربوط به چیست؟ نخستین نیروگاه هسته¬ای؟"
‏ـ "نخیر..." حس کردم دارم سرخ می¬شوم... "نخستین بمب اتمی. هیروشیما را نابود کرد."
ـ "هیروشیما؟ نام یک سنگ آسمانی است؟"
‏_ نخیر.... نام یک شهر است."
‏او آشکارا ناراحت شد: "شهر. خب، این را چطور می¬شود گفت..." فکری کرد و ناگهان تصمیمش را گرفت: "بهتر است اصلا چیز‏ی نگوییم... خب، اما هر چه باشد باید حتما چند نکته¬ی مثبت را نام ببرم... خواهش می¬کنم بفرمایید... زود.. رسیدیم ها..."
ـ "پروازهای کیهانی."
‏او، به نظر من، با کمی پررویی گفت: "اینکه پر واضح است، و گرنه جنابعالی حالا اینجا تشریف نداشتید، بزرگترین بخشی درآمد ملی را در چه راهی مصرف می¬کنید، تمنا می¬کنم به یاد بیاورید... کارخانه¬های بزرگ تولیدی؟ معماری در ابعاد کیهانی؟ سکوهای پرتاب به کمک گرانش خورشید؟"
ـ "بله، یعنی چیز...، بله. درآمد ملی ما چندان زیاد نیست، بیشترش را به خورد افزار و ادوات جنگی و تسلیحات می¬دهند، یعنی هزینه می¬کنند."
‏ـ "چه چیز را ‏مسلح می¬کنید؟ قاره¬ها را؟ در برابر زمین لرزه؟"
‏ـ "نخیر، سربازها را... آرتش را."
‏ـ "یعنی چه؟ این یک جور سرگرمی و بازی است؟"
به تته پته افتادم: "این سرگرمی نیست... آخه می¬دونید... برخوردهای داخلی، جنگها..."
‏او با بی¬تابی آشکاری گفت: "نکته¬ی چندان مثبتی نیست. اما شما یک راست از توی غار که به اینجا پرواز نکرده¬اید؟! فرزانگان و بزرگان شما باید از مدتها پیش پی برده باشند که یک همکاری درون¬ْسیاره¬ای بسی سودمندتر است تا نبرد بر سر غنیمت و برتری و فرمانروای."
ـ "حق با شماست، کاملا حق با شماست، اما دلایلی هم وجود داره... مانند روند طبیعی تاریخ..."
ـ "اینها به کنار! من که وکیل مدافع شما نیستم، وظیفه¬ی من مطرح کردن پیشنهاد عضویت و برشمردن خدمات و دستاوردها و برتریهای شماست. متوجه هستید؟"
‏ـ "البته که متوجه هستم."
‏زبانم چنان سفت شده بود که انگار یخ بسته بود، یقه و پیراهن لباس رسمی، داشت خفه¬ام می¬کرد. سینه¬بندم از عرق، که شُرشُر می¬ریختم، نرم شده بود. استوارنامه به مدالهایم گیر کرد و ورق اولش کنده شد. تَرَکانی که در اندیشه¬ی دیگری فرو رفته بود، بردباری خود را از دست داد و با آهنگی سرورمَآبانه و از روی خُرد?اِنگاری و تحقیر، هر چند با آرامش و ملایمتی ناگهانی (مانند یک سیاستمدار راستین) به گفتن آمد: "پس بهتر است از فرهنگتان گفتگو کنم. دستاوردهای سترگ شما در این زمینه چیست؟ آیا دارای فرهنگی هستید؟"
‏ـ "بعععله، یکی داریم! خوبشم داریم، شگفت انگیزهِ!"
ـ "خوبست. هنر؟"
ـ "بله، بله! موسیقی، شعر، معماری..."
‏ـ "معماری! عالی است. باید یادداشت کنم. مواد منفجره چی؟"
ـ "منفجره؟"
ـ "خب، بله، انفجارهای سازنده و هدایت شونده. برای ساماندهیِ آب و هوا، برای جابجایی قاره¬ها و بستر رودها، این کارها را می¬کنید؟"
ـ "اِم... فعلا که تنها بمب می¬سازیم..." این را گفتم و زیر لبی افزودم: "جور و واجور، ناپالم، فسفری، اتمی، هیدروژنی..."
او به خشکی گفت: "منظورم اینها نبود... بهتر است به زندگی معنوی¬تان بپردازیم. باورها و اعتقاداتتان کدامند؟"
این بابا که قرار بود ما را سفارش کند، تا آنجا که من می¬دیدم پیرامون زمین چندان درستْ اندیش نبود. این پندار که بود و نبود ما در میدان سیاست¬گذاریِ راه شیری، تنها و تنها به برهان¬های این موجود نادان و ناآگاه بستگی دارد، مو بر تنم راست کرد. با خود گفتم که ما چه بختِ بدی داشتیم که آنها درست همان کارشناس مسائل زمینی را فراخواندند.
‏ـ "ما به برادری همه¬ی مردم باور داریم، به پیشگامیِ آشتی و صلح و همکاری بر جنگ و دشمنی، ما باورمندیم که آدمی سنجه¬ی همه چیز است..."
‏او بازوچه¬ی سنگین خود را روی زانویم گذاشت و گفت: "چرا آدم؟ گر چه اهمیتی هم ندارد. اما باورهای شما سراسر منفی است. جنگ نمی¬خواهیم، کینه نمی¬خواهیم... شما را به خرس بزرگ سوگند، آیا هیچ آرمان مثبتی هم دارید؟"
‏تنم داغ شد: "ما به پیشرفت، به فردای بهتر، به نیروی دانش باور داریم..."
‏ـ "این شد یک چیزی! خیلی خوب، دانش، پژوهش... اینها به دردمان می¬خورد. برای کدام رشته¬ها بیشتر هزینه می¬کنید؟"
‏ـ "برای فیزیک. برای پژوهشهای اتمی."
‏ـ "که این طور، حالا دستم آمد. ببینید، شما بهتر است کاملا خاموش باشید. من خودم نامزدیِ شما را عنوان می¬کنم، خواهش می¬کنم همه چیز را به من واگذار کنید. دلیر باشید!"
‏در این هنگام خودروی ما در برابر ساختمانی ایستاد. سرم گیج می¬رفت. مرا از راهروهایی بلوری گذراندند. درهای نامریی از هم باز می¬شدند. پایین رفتم و سپس بالا آمدم، باز پایین رفتم. تَرَکانی، پهن¬پیکر و خاموش، پنهان زیر فلز موج¬دار، در کنار من حرکت می¬کرد. ناگهان همه چیز انگار یخ بست. یک بادکنک شیشه¬ای در برابرم پر باد شد و ترکید و ما خود را در تالار انجمن همگانی سازمان سیارهای متحد یافتیم. تالاری بود قیف شکل با ردیفهای کمانی و نیم¬گرد، سکوهای سیمین و یک¬دست تا زیر تاق. نیم¬رخ¬های ریز و دورِ نمایندگان به ریخت هزاران خال مرموز زمردی، زرین و ارغوانی بر سفیدی آن سکوهای مارپیچ می¬درخشیدند. در نگاه نخست، نمی¬توانستم چشمها را از مدالها و اندامها را از دنباله¬های مصنوعی¬شان تمیز دهم. تنها می¬دیدم که آنها با سرزندگی به این سو و آن سو سَر می¬جنباندند و روی آن میزهای سفیدِ چون برف، پرونده¬های سیاه و درخشانی را بده بستان می¬کنند. در برابر من، در دوری¬ای به اندازه¬ی شاید پنجاه گام، روی یک بلندی، پای دیواری انباشته از دستگاه¬های الکترونیکی و در میان جنگلی از میکروفون، دبیرکل نشسته بود. تکه پاره¬های گفتگو به هزار زبان، همزمان، از بم¬ترین آوا گرفته تا آواهایی به زیری جیک جیک پرندگان، فضا را آکنده بود. احساس کردم که زمین دارد زیر پایم دهان باز می¬کند. لباسم را مرتب کردم، غرشی فراگیر و کشدار، پژواک انداخت. ماشینی که دبیرکل به کار انداخته بود با کوبه¬ای روی لوحی از زَرِ ناب کوبید. تَرَکانی که بالای سرم ایستاده بود جایم را نشان داد. آوای دبیرکل از بلندگوهایی نادیدنی سرریز کرد. پیش از آنکه در پشت پلاکی با نشانه¬ی سیاره¬ی ‏میهنم جا بگیرم، به دنبال دستِ¬کم یک هستمندِ خویشاوند، یک هستمندِ آدم¬نما چشم گرداندم. نگاهم از سکوها بالا و پایین سُرید و چهره¬ی آشنایی نیافت. هستمندان ورقلنبیده، کلافهایی که انگار از ژله درست شده بود، ساقه¬هایی گوشتی که به میز تکیه داده بودند. چهره¬هایی به رنگ جگری، یا به درخشش و روشنیِ جوانه¬ی سیب. بازوچه¬ها و خرطوم¬هایی که سرنوشت صورتهای فلکی دور و نزدیک را رقم می¬زدند، همچون فیلمی با دور آهسته از برابرم گذشتند. در آنها چیز ترسناک و هیولاواری وجود نداشت و بر خلاف انگاشت¬های هنجار زمینی؛ هرگز نفرت¬انگیز نبودند. تو گویی از زیرِ چکش پیکرتراشان آبستره، و یا از رویاهای شکم¬پرستانه سر برآورده بودند.
تَرَکانی در گوشم زمزمه کرد: "شماره¬ی هشتاد و دو" و نشست. من هم از او پیروی کردم. گوشیِ روی میز را به گوش گذاشتم و این¬گونه شنیدم: "سازوبرگی که برابر قرارداد مصوبه¬ی ‏این انجمن عالی و با پاسداشتِ ژرفنگرانه¬ی¬ درون¬مایه¬ی موشکافانه¬ی این قرارداد از سوی جامعه¬ی ‏مشترک المنافع "طائر" به اتحادیه¬ی ششگانه¬ی ‏"فم الحوت" واگذار شده¬اند، همچنان که پیش¬نویس کارگروه ویژه¬ی سازمان سیارات همگانی نیز پافشاری می¬دارد، به سبب ویژگیهای خود نمی¬توانند انگیزه¬ی کَژرَوی¬هایی خُردْانگارانه از برگه¬ی وابسته به فناوریِ موردِ پذیرشِ دو سوی قرارداد باشند. هر چند، آن گونه که جامعه¬ی مشترک المنافع طائر، دادخواستی به حق دارند، پرتوافشان¬ها و کاهنده¬های سیاره¬ای ساخت آنها، زاداور و تکثیرپذیر است، که این خود ـ همسان نگاشته¬های سازش¬نامه¬ی پرداختِ بها میان دو سوی قرارداد ـ ادامه¬ی ‏تبارِ ماشینها را پابَندان می¬کند. ولی این توانایی باید برابر با منشورِ اخلاقِ مهندسی که برای تمامی هموندان اتحادیه بایسته است، انجام پذیرد، یعنی به ریختِ یک جوانه¬ی تکی، و نباید پیامد برنامه¬هایی با کارکردهای دیگرگون در سازوبرگ یاد شده باشد، که شوربختانه بوده¬است. این دوگانگی در برنامه¬ها به پیدایش آنتاگونیسم ۱یا هم¬ستیزی¬های  جنسی و در قلمروِ سامانه¬های پرتوانِ "فم الحوت" و در نتیجه به رُخدادی روی نمود که ناسازگار با پاکدامنی همگان بود و به شاکی، زیان بسیار فراوانی وارد آورد. دستگاههای تحویل داده شده، به جای پرداختن به خویش¬کاری¬های سپرده شده، بخشی از وقتِ کاری خود را صرف زاداوری و تولید مثل گزینشی کردند و ولگردی¬هایشان با دو شاخه و پریز، که تنها به قصد خوش¬گذرانی انجام می¬گرفت، به زیرِپاگزاری انگاشتِ همه¬جنسیتی و دانشِ اَفزونْ پدیداورریِ سازوارگان انجامیده است. در اینجا دادستان، مسئولیت هر دو پدیده¬ی ‏تاسف¬بار را بر گُرده دارد. ما بدین وسیله بدهی¬های "طائر" را ناپذیرفتنی و ناهوده اعلام می¬کنیم."
سرم به قدری درد گرفته بود که گوشی را از گوش برداشتم. اعمال ناسازگار با پاکدامنی ماشینها، طائر، فم الحوت و بقیه؛ مرده شور همه را ببرد! هنوز نماینده نشده، داشت جانم از یو.پی.او به لب می¬رسید و دلم پُرآشوب می¬شد. نفرین به من که به حرف پروفسور تارانتوگا گوش دادم و خودم را داخل این معرکه کردم. آخر شرمساری از گناهان دیگران و چوب کارهای آنها را خوردن چه افتخاری دارد؟ بهتر نبود که...

‏جریانی نادیدنی از بدنم گذشت. روی نمایشگر غول آسا، شماره 83 روشن شد. من تکان نیرومندی را احساس کردم. این تَرَکانی همراه من بود که خودش را جمع و جور کرده بود و مرا پس میزد. نورافکن¬های آویزان در زیر گنبد تالار، از همه سو آبشارهایی از نورِ آبی رنگ بر ما فرو ریختند. من در روشنایی فرو رفته بودم، تنم انگار شفاف شده بود و کمابیش ناخودآگاه تومار نم کشیده¬ی استوارنامه را در دست می فشردم. در کنارم تَرَکانی با آوایی آرام و آسوده و شیوا، سخن آغاز کرد. آوای بم و نیرومندش در تمام تالار پیچید، ولی تنها تکه پاره¬های سخنانش به گوش من می¬رسید، همچنان که دریای کفالود و توفانی بر آدمی ماجراجو که روی موج¬شکن خم شده، آب می¬پاشد.
ـ "... زنمین زیبا... (او حتا نمی¬توانست نام زادبوم مرا درست ادا کند!)... بشریت پرشکوه... نماینده¬ی تراز اولی در اینجا... پستانداران قشنگ و ظریف... انرژی هسته¬ای... آزادی... با استادی و چیره¬دستی به کمک اندامهای بالایی... باورهای ریشه¬دار به زاداوریِ برنامه¬ای، هر چند نه چندان رها از چندگُشنی¬گری ۲... (پیدا بود ما را با دیگران قاتی کرده)... پای¬بند به امر یکانگی ملتهای ستاره¬ای... به امید آنکه پذیرش آنها در... و پایانِ دوره¬ی هستمندیِ جنسی و اجتماعی... هر چند درست در کرانه¬ی کهکشان، یکه و تنها... دلیر و متکی به خود... شایسته ..."
‏با خود گفتم: "باز بد نیست. دارد ازمان تعریف می¬کند، جای امیدواری هست، خب بعد چی؟"
ـ "البته آنها جفت هستند! زیرساخت سخت و خَمِش¬ناپذیر... باید درک کرد... استثنائات بیرون از ناهنجاری نیز در این سازمان عالی حق حضور دارند... گمراهی ننگ نیست... شرایط سخت و دشوار پیدایش... آبکی بودن و حتی شور بودن نباید مانعی به شمار آید... با کمک ما آنها از ریخت خود... ریختِ کنونی ‏خود رها خواهند شد... انجمن همگانی با بردباری و شکیباییِ ویژه¬ی خود... ازین¬رو من از سوی گروه نمایندگی تَرَکانی و اتحادیه ستارگان "ابط الجوزا" درخواست ‏می¬کنم که آدمیزاد از سیاره¬ی زمین به هموندیِ سازمان سیارات متحد پذیرفته شود و به این زمینی بز‏رگوار حاضر در اینجا، هوده¬ها و حقوق تمام و کمال سفیر و فرستاده¬ی سیاره¬ی زمین در این سازمان و استوارنامه اعطا شود؛ دیگر عرضی ندارم."
ولوله¬ی عجیبی به پا شد که با سوتهای مرموزی بریده می¬شد. از دست زدن خبری نبود. شگفتی هم نداشت، چون دستی در کار نبود. با بلند شدن آوای زنگ، سر و صداها فروکش کرد و آوای دبیرکل به گوش رسید: "هیچ یک از هموندان ارجمند گروه فرستادگان نمی¬خواهند پیرامون درخواست پذیرش آدمیزاد از سیاره¬ی زمین سخن بگویند؟"
‏تَرَکانی خنده¬روی و سرحال، که گویی از خودش خیلی خشنود بود، مرا به سوی نیمکت برد. نشستم و از باب سپاسگزاری چیزکی مِن و مِن کردم. در این هنگام دو پرتو سبز رنگ از دو سو، فضای تالار را شکافتند.
‏دبیرکل گفت: "رشته¬ی سخن را به نماینده¬ی "توبان" واگذار می¬کنم."


ادامه دارد...


****

۱ - Antagonism = هم ستیزى

۲ - Zygosity  گشنیدن، پیوند جنسی =