X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 2 آبان 1389

سفر هشتم - از یادنامه های یون تیخی - بخش سوم

پیش¬گفتار

شاید برای خوانندگان بسیاری، استانیسلاو لِم اسمی ناآشنا باشد، اما دوستاران داستانهای علمی-تخیلی او را به خوبی می¬شناسند. مهمترین نوشته¬ی این نویسنده¬ی نامدار لهستانی، سولاریس است که شاید خوانده باشید. لِم نویسنده¬ای اندیشمند و فیلسوف بوده و در جای جای نوشته¬هایش نشانگانِ ژرفناکِ فلسفی هویداست. به ویژه در نَسکِ سولاریس که این نشانگان فراوان¬تر و بیرون از دریافت همگان است و باز، به ویژه آنکه فیلم¬سازِ بسیار برجسته¬ای چون تارکوفسکی از آن چنان فیلمی ساخته که در مایه¬های بسیار ژرفناک فلسفی پیچیده شده و جز دوستاران تارکوفسکی و سینمای اندیشه، دیگران شاید بیش از چند دقیقه¬ای تواناییِ تاباوری این فیلم نمونه¬وار را نداشته باشند.
داستانهای یون تیخی، داستانهایی خنده¬آور و شادافرین است. اما نباید ساده انگاشت که نویسنده تنها به آفرینش خنده پرداخته، که براستی این¬گونه نیست. در این داستان، جایگاه آدمی را در جهان آفرینش به سخره می¬گیرد و آنانی را که خود را تافته¬ی جدا بافته در کیهان و در آفرینش می¬دانند به گفتاری سراسر خُردْنِگرانه و شکاننده می¬نگرد و نه تنها به بنیان¬های این اندیشه می¬تازد که از ریشه آنها را می¬بُرد. هنوز یاد و یادنامه¬ی جانورانی چون هیتلر و موسیلینی از یادها نرفته است. در این وبگاه بسیار گفته¬ام، جهانی که ما می¬پنداریم، چنان ناجوانمردانه پهن¬ْپهنه و گسترده است که یارای پنداشت آن را نداریم و زمین چنان ناجوانمردانه کوچک و خُرد استْ در همسنگی با جهانْ که این را هم یارای اندیشیدن نیست، پس آدمی در این بین، بنیادینْ از هیچ هم هیچ¬تر است. و این تنها برای یاداوری بود، چون لِم هم در این داستان به زیبایی و شیوایی همین درونمایه را بازیاداوری می¬کند.
این نوشتار با آنکه سراسر پارسی است، اما دریافت آن سخت است و ازین¬رو واژه¬نامه¬ای به پایانش افزودم که واژگان به کار رفته در همین داستان را در بر می¬گیرد، برای دوستاران به پارسی¬گویی و پارسی¬نویسی.
این برگردان کمی سخت و سنگین شده، اما از شما خواهش می¬کنم که یک بار آن را بخوانید و واژه¬نامه را زیر دید داشته باشید، به شما قول می¬دهم که بار دومِ خواندن، گوارایی سُرِش ¬واژگان پارسی زیرِ زبانتان را حس خواهید کرد.
دیگر آنکه با توجه به در دسترس نبودن نیم¬فاصله در وبگاه بلاگ اسکای، ساختار نوشتار به هم ریخته که من چاره¬ای برای این مشکل در چنته ندارم و امدوارم که مرا ببخشید.

***


سفر هشتم

از یادنامه¬های یون تیخی
نوشته: اِستانیسلاوْ لِم

برگردان، ویراستاری، برابرسازیِ واژگان و بازنویسی: سپهر رادمنش


***


سکوت مرگ ‏بر تالار چیره شد، سپس ناگهان چیزی در کنار من تکان خورد. این تَرَکانی همراهم بود که از جا بلند شده بود تا دستِ¬کم برخی از گناه بستن¬ها را پاسخ دهد. ای بیچاره! او کوشید انجمن را هم¬رای سازد که آدمیان، نئاندرتال¬ها را نیاکان بزرگوار خود می¬شمارند و آنها، خود به خود از بین رفته¬اند، و همین، کارِ مرا خراب¬تر کرد. نماینده¬ی توبان با یک پرسش بجا، که سرراست متوجه من بود، وکیل مدافعم را گیر انداخت. پرسش این بود: "آیا روی زمین کسی را نئاندرتال نامیدن، ستایش به شمار می¬آید یا دشنام؟"
‏با خود گفتم دیگر کا‏ر تمام است، همه چیز از دست رفته و من باید بی¬درنگ راهی زمین شوم، مانند سگی که شکار خفه شده را از لای دندان¬هایش بیرون می کشند و از کلبه بیرونش می¬کنند. در این هنگام در میان پچ¬پچ¬های آهسته¬ی باشندگان، آوای دبیرکل به گوش رسید که روی میکروفون خم شده بود و گفت: "رشته¬ی ‏سخن را به نماینده¬ی گروه فرستادگان صورت فلکی "نهر" واگذار می¬کنم."
نماینده¬ی نهر، هستمندی کوچک، نقره¬ای و گرد و قلنبه¬ای بود، مانند تکه ابر گِردی که پرتوِ کژتابِ خورشیدِ زمستانی بر آن تابیده باشد.

او گفت: "می¬خواهم بپرسم که بهای هموندی زمینیان را که خواهد پرداخت؟ خود آنها؟ به هر حال بهای چندان ناچیزی هم نیست. پرداخت یک میلیارد تُن پلاتین از هر کسی ساخته نیست."
‏همهمه¬ای خشم¬آلود فضای تالار را فرا گرفت. دبیرکل پس از اندکی دودلی گفت: "این پرسش تنها پس از پذیرش درخواست گروه تَرَکان جای گفتگو دارد."
‏نماینده¬ی نهر پاسخ داد: "با اجازه حضرت کهکشان مَآب! بی¬پروا می¬گویم که من دیدگاه دیگری دارم و ازین¬رو خواهانم در توجیه پرسش خود نکاتی چند را یادآور شوم که به انگارِ من از برجستگی¬ای ریشه¬ای برخوردار است. من نسک یک سیاره¬نگار برجسته از صورت فلکی ماهی طلایی، دکترای ارشد وراگرس را همراه آورده¬ام و از آن بازگویی می¬کنم:
سیاراتی که در آنها پیدایش خودبخودی زندگی شدنی نیست، ویژگی¬های زیر را دارند:
1ـ دیگرگونی¬های سختْ ناگوارِ آب و هوا با آهنگی همراه با دگرگونیِ¬ فراوان، یعنی به زبانزد همگان چرخه¬ی فَرگَردهای چندگانه‏، و نیز دگرگونی¬های خطرناک¬تر در دوره¬های زمانی بزرگتر مانند دوره¬های ‏یخبندان؛
2ـ وجود ماه¬های بزرگ با دگرگونی¬های کِشَندیِ مرگبار؛
 3ـ لکه¬‏دار شدن پی¬در¬پی ستاره¬ی ‏مرکز‏ی یا خورشید مادر، این لکه¬ها سرچشمه¬ی پرتوافکنی¬های کشنده¬ای هستند؛
4ـ نابرابری فراوانِ سطح آبها به سطح خشکیها؛
5ـ پایداری یخهای قطبی؛
6ـ بارش¬های آسمانی به ریختِ تکه¬های مایع و جامد.
‏آنگونه که پیداست..."
‏تَرَکانی پُردلی پیدا کرد و ناگهان بانگ زد: "من یک پرسش رسمی دارم! می¬خواهم بدانم که گروه نمایندگی نهر، هم¬داستانِ درخواست ما رای خواهند داد یا در ناهمسازیِ آن."
‏ـ "ما هم¬داستانِ درخواست شما رای خواهیم داد، اما با یک درخواست زیاده بر آن که به انجمن عالی پیشکِش خواهیم کرد." سپس نماینده¬ی نهر رشته¬ی سخن را دنبال کرد: "هموندان ارجمند، ما در نشست نهسد و هژدهِ انجمن همگانی، درخواست هموندیِ نژاد جفت¬جویِ پس¬کله¬ای را مورد رسیدگی قرار دادیم. آنها خود را کامل ابدی می¬خواندند و این در حالی بود که گروه نمایندگی¬شان در هنگام نشست، پانزده بار دگرگون گشت. در حالی که نشست یادشده، بیش از هشتسد سال به درازا نینجامید. این بیچاره¬ها آن هنگام که پای کالبَدشکافیِ تاریخچه¬ی نژادشان به میان آمد، دچار دوگانه¬گویی¬هایی شدند و به انجمن عالی، هم به صورت رسمی و هم غیر رسمی، اطمینان دادند که نژاد آنها، ساخته¬ی بسیار پیشرفته¬ای از روی نمونه¬ی خودآفریده¬اند و ازین¬رو آنها از دیدِ روحی، نامیرا هستند. اما از آنجا که به دلیل دیگری نمایان شد که شایستگی¬های پادزیست¬شناسانه¬ی دکترای ارشد وراگرس، با سیاره¬ی آنها سازگاری دارد، انجمن همگانی، کارگروه ویژه¬ای ترتیب داد. کارگروه یاد شده به این نتیجه رسید که نژاد متهم شده¬ی پادخرد، نه در پی یک بازی آفرینشی، که بر اثر یک رویداد سوگناک، که کَس سومی انگیختارش بوده، پدید آمده¬است."
‏فریادهای خشم آلود: "او چه می¬گوید! بس کن! دروغگو! خبیث! ملعون!"
‏نماینده¬ی نهر ادامه داد: "بررسی¬های کارگروه موجب شد که در نشست سپسین سازمان سیارات، پیوستی بر ماده¬ی دوم منشور سیارات متحد، پَسند و پذیره شود. پیوست از این قرار است." او یک تومار یک و نیم گزی را باز کرد، بالا گرفت و شروع به خواندن کرد، ـ"هرگونه رفتار زندگی¬بخش روی تمامی سیارات رده¬های وراگراس الف، ب، ج، د و ه ناروا و ناشایا اعلام می¬شود. سرپرستان کارگروه¬های پژوهشی و فرماندهان کیهان¬نوردها و کشتی¬هایی که بر این سیارات فرود می¬آیند، باید بازدارندگی بالا را پاس بدارند. این بازدارندگی نه تنها رفتارِ دانسته و به¬خواستِ زندگی¬سازی مانند کشت خزه، باکتری و مانند اینها، که رفتار ناخواسته و نادانسته¬ی دگرگونیِ زیستی، بر اثر بی¬دقتی یا حواس¬پرتی را هم در بَر می¬گیرد. سازمان سیارات متحد از سر خیرخواهی و چاره¬یابی و با توجه به فرهودهای زیر به کُنِشگَری¬های پیشگیرانه¬ای دست زده است.
نخست: آشوبگری بومیِ فراگرد¬هایی که تخم زندگانی از بیرون وارد آنجا شود، در ادامه¬ی فرگشت به کژروی و ناهنجاری¬هایی می¬انجامد که در چارچوب یک زنده¬زایی مادرزادی هرگز دیده نمی¬شود.
دوم: با زیرسازیِ گفته شده، نه تنها گونه¬های کم¬بنیه، هم¬چنین گونه¬هایی پدید می¬آیند که دچار بدفرجام¬ترین ریخت¬های تبهگنی روانی خواهند بود. حال اگر با زیرساخت¬های همسان، هَستمندان نیمه هوشمندی نیز پا بگیرند، موردی که گه¬گاه پیش می¬آید، سرنوشتشان جز ‏شکنجه¬های روحی چیز دیگری نخواهد بود. آنان همان دَم که به نخستین تراز آگاهی دست یابند، هستمندیِ خود را، هر چقدر هم که ناراست و ناجور باشد، و شیوه¬ی اندیشه¬ی خود را، هر چقدر هم که خنده¬دار و دور از راستی و درستی باشد، نمونه¬وار، هنجار و جهان¬شمول می¬پندارند، از این رو بابت نگرانی ژرف برای نیک¬اندیشی و به¬نگری و آبروی زندگانی به ریخت همگانی و هستمندان اندیشه¬ورز به ریخت برگزیده، انجمن همگانی سازمان سیاره¬های هم¬پیمان دستور می¬دهد هر کس که مواد پیشگیرانه¬ی پذیرفته شده در سازمان را زیرپا بگذارد، بر بنیان بُندادهای کیفری میان سیاره¬ای، به بی¬بهرگی¬ها و کیفرهای نهاده شده گناهگار شناخته خواهد شد."
نماینده¬ی نهر منشور سازمان سیارات را کنار گذاشت و به سوی کتاب سنگین بُندادها رفت که دستیاران بین شاخکها و بازوچه¬هایش قرار دادند. آن کتاب سترگ را در برگ خواسته گشود و با آوایی پرگزافه خواند: "نسک دوم بندادهای کیفریِ میان¬سیاره¬ای، بخش هشتاد، با سرآغازِ دستکاری در جریان طبیعی زندگی¬زایی سیاره¬ای...
‏ماده 212: کسی ‏که یک سیاره¬ی به¬خودی¬خود نازا را بارور سازد، جدای از پاسخ¬دهی و مسئولیت شهر¬ی و تاوان بر زیانهای رفتاری و مادی درآمده بر خواهانِ زیان دیده، به سد تا هزار و پانسد سال تبعید به همستاد¬های بد آب و هوا کیفری می¬شود.
‏ماده 213: کسی که پیرو ماده¬ی 212 گناهکار شناخته شود و خواسته¬ی پلیدش در آغازِ رفتارهایی نکوهیده با اراده و آهنگ پیشین، که پیامد آن فَرگشتیِ ریخت¬های زیست¬شناختیِ نابهنجارِ نفرت¬انگیر یا هولناک است، به اثبات رسد، به هزار و پانسد سال تبعید به همستاد¬های بد آب و هوا کیفری می¬شود.
‏ماده 214: کسی که از سر بی¬توجهی، حواس¬پرتی و یا آسان¬انگاری در به کارگیری افزار مناسبِ پیشگیری، سیاره¬ی نازایی را بارور سازد، به کیفر تا چهارسد سال تبعید به همستادهای بد آب و هوا کیفری می¬شود. در صورت ناآگاهیِ گناهکار از پیامدهای کردار خود، کیفرخواست می¬تواند تا یکسد سال کاهش یابد."
‏نماینده¬ی نهر افزود: "من از کیفرهای وابسته به دست¬یازی در فرایند فرگشت پس از ریخت¬گیری آنها، سخنی به میان نمی¬آورم، چون به جَستار ما وابستگی ندارد. اما پافشارانه می¬گویم که بُنداد، پاسخ¬دهیِ مادی بزهکار را در برابر قربانیانِ دستکاری در روند زندگانی پیش¬بینی کرده است. من همچنین نیازی به خواندن بخشهای وابسته به بندادهای شهری و شهرنشینی نمی¬بینم، چون برای باشندگان خسته¬کننده خواهد بود. تنها می¬افزایم که در فهرست اجرایی که هم به دیدگاه دکترای ارشد وراگرس و هم از دید منشور سیارهای هم¬پیمان و هم بر اساس بندادهای کیفری میان سیاره¬ای به روشنی نازا شمرده می¬شوند، برگه¬ی 2618، خط هشتم از پایین، اجرام آسمانی زیر قرار دارند: زمن، زمون، زمین و زامن..."
‏لب و لوچه¬ام آویزان شد، استوارنامه از دستم افتاد و چشمهایم سیاهی رفت. در تالار فریاد می¬زدند: "توجه کنید! گوش کنید! ببینید کی¬ها را متهم می¬کند! گمشو! زنده باد! ..." من تلاش کردم تا آنجا که می¬شد به زیر میز بروم.
‏نماینده¬ی نهر، نسک¬های بندادهای میان سیاره¬ای را به کف تالار پرتاب کرد. گویا این یکی از شگردهای نهادینه در سازمان بود و غرید: "نمایندگان محترم شورای عالی! ننگ بر آنانی که منشور سیارهای هم¬پیمان را به هیچ می¬شمارند! ننگ و نفرت بر کَسان بی¬مسئولیتی که بی¬شرمانه به ساختن زندگی دست می¬زنند! ... اکنون هستمندانی به نزد ما آمده¬اند که نه از ناپسندی و زشتیِ هستیِ خود و نه از انگیزه¬های آن خبر دارند. آنان به آستان مقدس این نهاد بلندمرتبه و فَرمَند روی آورده¬اند.
اما ما چه پاسخی برای آنها داریم؟ همه¬ی این جفت¬جوها، هیولاوَشان، خبیث¬طینتان، لاشه¬بازان و غولها، اگر دریابند که به شبه گونه¬ی هیولاهای مصنوعی وابستگی دارند که پدیدآورنده¬اش ملوان یک کشتی فضایی بوده که ستل پسابِ دربردارِ خمیرمایه را روی سنگْ¬خاره¬های یک سیاره¬ی بی¬جان خالی کرده و از سر شوخی به آن جوانه-های نخستین و بیچاره¬ی زندگانی، ویژگی¬هایی داد که سپس¬تر مایه¬ی خنده¬ی تمامی راه شیری شد، چه حالی پیدا خواهند کرد؟"
‏در تالار ولوله¬ای بر پا شد. ماشین بیهوده با چکش بر میز می کوفت. از همه سو می¬غریدند: "ننگ بر شما! بیرون! تحریم! منظورش کیست؟ ببینید، زمینی خبیث دارد قطره قطره آب می¬شود!"
‏به راستی هم از من شُر و شُر عرق می¬ریخت. آوایِ رسایِ نماینده¬ی نهر، وِلوِله را فرو نشاند: "من در پایان چند پرسش از گروه بلندمرتبه¬ی نمایندگان تَرَکان می¬پرسم. آیا حقیقت دارد که زمانی یک کشتی با پرچم شما به دنبال خرابی سردخانه و فاسد شدن بخشی از آذوقه، بر روی سیاره¬ای، که آن زمان بدون زندگانی بود، فرود آمد؟ آیا درست است که دو ملوان بیکاره هم در میان سرنشینان آن کشتی بودند که سپس¬تر در پیِ بند و بست با بداندیشانِ دیگر از همه¬ی ‏فهرستها خط خوردند؟ و اینکه این دو فرومایه، این دو راهزن کهکشانی، «موزَد» و «هُرِند» نام داشتند؟ آیا راست است که موزد و هرند در حال مستی بر آن شدند که به آلوده کردن سردستی سیاره-ی برهوت پادآفند، بسنده نکنند، بلکه به روشی جنایتکارانه و سزاوار کیفر، دگرگونی¬ای زیست¬شناختی را بیارایند که جهان تا آن هنگام به خود ندیده بود؟ آیا راست است که این دو تَرَکانی با نقشه¬ی پیشین و با بدخواهیِ فراوان، با روشی نوآورانه، خواستند آن سیاره را گاهواره¬ای برای هستمندان شگفت¬آفریده در هم¬سنگیِ تمامیِ راه شیری بسازند؟ یک چالگاه کیهانی، یک شهر فرنگ، یک اتاق عتیقه¬جات که درونمایه¬ی آن دستاویز خنده و سرگرمیِ دورترین سحابیها شود؟ آیا راست است که این دو نابکار، که به هیچ مهرْوَرزی و نیک¬گوهریِ رفتاری پای¬بند نبودند، شش بشکه خمیرِ فاسدِ ژلاتین و دو بسته خمیرِ آلبومینِ کپک زده بر تخته سنگهای سیاره¬ی بیجان فرو ریختند، و سپس به روی لجن به دست آمده؛ ریبوزوم آنزیم¬دار، پِنتوز  و آنز‏یمهای دیگر پاشیدند، و سپس انگار که این بدسگالی¬ها بس نبود، سه آبپاش پر از اسیدهای آمینه¬ی ترشیده روی آنها خالی کردند، و سپس آشی را که درست کرده بودند، با بیل به هم زدند و خمیر کردند؟ آیا درست است که موزد، فرند را که تا آن زمان به شدت چاییده بود، برانگیخت تا با نقشه¬ی از پیش کشیده شده، درونِ خمیرِ پلاسمایی عطسه کند و آن را به ویروسهای موذی آلوده سازد؟ آیا حقیقت دارد که آن دستکاری، تاکنون در سازواره¬ها و اندامگان سیاره مانده است و اینکه نمایندگانِ بی¬گناهِ این نژاد که از سر ساده¬لوحی خود را هوشمند می¬دانند، تا به امروز از آن رنج می¬برند؟ آیا راست است که تَرَکانی¬ها نه تنها بهای هموندیِ آن سیاره را به اندازه¬ی یک میلیارد تن سنگ کانی، بلکه همچنین برداشت خرجیِ کیهانی برای آن قربانیان سیه روز را به گردن گرفته¬اند؟"
‏پس از این سخنان نماینده¬ی ‏صورت فلکی نهر، ولوله¬ی¬ شگفتی در تالار  به پا شد. من زیر میز کِز کردم. پوشه-های پرونده، نسک¬های بنداد و همچنین مدارک بزه یعنی آب¬پاشهای زنگ زده، بشکه و کج¬بیل که خدا می¬داند از کجا آمده بود، از همه سو به پرواز درآمد. شاید نهری¬های بدجنس که با تَرَکانی¬ها خُرده حساب داشتند، از خیلی وقت پیش روی سیاره¬ی زمین دست به پی¬بری باستان¬شناسی زده، مدارک بزه را یافته و با ریزبینی و شکیبایی روی عرشه¬ی ‏بشقاب¬پرنده¬های خود گرد¬آوری کرده بودند، اندیشیدن در این زمینه برایم دشوار بود، چون که در گرداگردم همه چیز به لرزه افتاده بود و بازوچه¬ها و شاخکها و خرطومچه¬ها و بادکشها در هم می¬لولیدند. تَرَکانی همراه من که شگفت¬زده و برآشفته بود، از جا پرید و چیزی را با فریاد گفت که در میان جنجال همگانی هرگز شنیده نشد. انگار می¬کردم که همه¬ی این هیاهو بر سر من است و آخرین اندیشه¬ای که در سرم دور زد، درباره¬ی عطسه¬ی خودآگاهانه در آغاز پیدایش ما بود.
‏ناگهان یک نفر به موهایم چنگ انداخت و من از درد نالیدم. این تَرَکانی بود که می¬خواست نشان بدهد من در پی فرگشتِ زندگانی، چقدر خوب و استوار از آب درآمده¬ام و برچسب زیست¬مندی که تنها از پساب و زباله¬های گندیده¬ی سرهم¬بندی شده در حق من، نارواست. او یک بار دیگر با بازوچه¬ی سنگین و نیرومندش بر سرم کوبید... احساس کردم ساعت آخر زندگیم فرا رسیده، تلاشهای هر چه بی¬فایده¬تری می¬کردم تا خود را رها سازم. نفسم بند آمد. در حال جان کندن، دو سه بار دیگر هم پا به زمین کوبیدم و...
... روی بالش افتادم. هنوز حواسم خوب سر جا نبود، اما داستان دستگیرم شد. من روی تخت نشسته بودم. به گردنم، سرم، سینه¬ام دست کشیدم و دلاسوده شدم که هر چه بر سرم آمده، کابوسی بیش نبوده است. نفس راحتی کشیدم، اما سپس¬تر دودلی به جانم افتاد. به خودم گفتم: "ای بابا، خواب بود. تمام شد." اما فایده¬ای نداشت. سرانجام برای رهایی از دست آن پندارهای ناگوار، پیش عمه¬ام به ماه پرواز کردم. البته سفر هشت دقیقه¬ای با پلانِتوبوس (یا خودروی جمعی! میان¬سیاره¬ای) را که ایستگاهش هم درست جلوی خانه¬ام است، به سختی بتوانم هشتمین سفر ستاره¬ای اسم دهم. این بَرنام، شاید بیشتر در خور ماموریتی باشد که من در رویابینی انجام دادم و در درنوردیِ آن برای آدمیت، دچار رنج و آزار بسیار شدم.

پایان